#دلتنگ_پارت_95
من_س...سکته؟
مهسا_نه
مامان دوباره سکته کرده..مامانم..نه
مهسا رو پس زدم و بلندشدم
من_همش بخاطره منه
بلندشدم و دویدم سمت در..گریه میکردم و زیر لب همش میگفتم:مامان..مامان...
نزدیک در بودم که متوجه شدم دستی از پشت بازوم رو گرفت و مانع ادامه ی راهم شد
به شدت منو برگردوند
_صبرکن خودش داره میاد
مازیار بود..با دیدنش گریم قطع شد..خدایا این چقدر شکسته شده بود..بیشتر قسمت موهاش سفید شده بود..چروک زیادی روی پیشانیش بود
باورم نمیشد
متوجه تعجبم شد و سرشو انداخت پایین و آروم زیرلب گفت_بعد از رفتنش خورد شدم..حتی از تو بدتر..گفتم برم از اینجا شاید خوب شم اما بدتر شدم.پنج شبانه روز بستری بودم..میدونی خورشید..
دستی روی صورتش کشید..انگار میخواست خالی کنه خودشو..میخواست بگه از دردش..چیزی نگفتم..منتظر موندم تا به حرف بیاد
_سپهر وقتی زندان بود،اعدام نشد..یعنی به اعدام نرسید
مکثی کرد و سپس ادامه داد_وقتی واسه تو نامه نوشت بعدش خودشو کشت..نمیتونست منتظر چند ساعت بعد بمونه
دستمو جلوی دهنم گذاشتم..اشک های گرمم پوست صورتم رو میسوزوندن
مازیار دستشو جلوی صورتش قرار داد و گریه کرد..گریه ی یه مرد منو عذاب میداد
سپیده اومد و دست گذاشت روی شانش
سپیده_مازیار بهش فکرنکن..بیا بریم آب به صورتت بزن
مازیار پسش زد و رو بهم همونطور که گریه میکرد گفت_اون هیچوقت نخواست آریا رو بکشه..توی دادگاه حرف میزد..حرفایی که حتی اشک قاضی رو در آورد..گفت که چجور عاشق تو بوده ولی اون بی رحم های به تمام معنا حتی نفهمیدن که مردن حق اون نیست
romangram.com | @romangram_com