#دلتنگ_پارت_94


صافى آب مرا ياد تو انداخت، رفيق!

تو دلت سبز،

لبت سرخ،

چراغت روشن!

چرخ روزيت هميشه چرخان!

نفست داغ،

تنت گرم،

دعايت با من!

روزهايت پى هم خوش باشد

مهسا و حتی بقیه هنوز خواهر و دوستای من بودن..لبخندی به روش زدم. لبخندی از عشق

روی زمین زانو زد..سرشو به پله ها تکیه داد و باصدای بلندی گریه میکرد..متعجب شدم

رفتم از پله ها پایین..کنارش روی زانو نشستم.همونطور که موهای ل*خ*ت قهوه ای رنگش رو نوازش میکردم زمزمه وار گفتم_چرا گریه؟

سرشو بلند کردو با چشم های سرخ و اشکیش گفت_من..من فکرمیکردم مردی

دقیقا چیزی که فکرمیکردم.نیشخندی خود به خود روی لب هام نقش بست

به خودم اومدم دیدم سرشو گذاشته روی قفسه سینم و گریه میکنه

چشم هامو بستم..نفسمو توی سینه حبس کردم.این منو یاد اون روز لعنتی مینداخت.روزی که من دستمو با گریه روی سینه ی عشقم گذاشتم ولی ضربانی زیر پوستم احساس نکردم..اون قسمتی که فقط واسه من میتپید،دیگه هیچوقت نتپید

به خودم که اومدم دیدم منم دارم با صدای بلند گریه میکنم

من_هیچکدومتون دنبال من نگشتید نه؟

مهسا_بخدا گشتیم..خاله هم بخاطر سکته ی دوبارش بازم دنبالت گشتیم

چشم هام گرد شد..متوجه حرفش شد و سرشو بلند کرد.با ترس نگاهم میکرد

romangram.com | @romangram_com