#دلتنگ_پارت_96
انگشت اشارشو جلوم قرارداد و گفت_حتی عشق مزخرف تو هم به پاکی عشق اون نبود..عشق تو و اون همسرت هم نتونست به اندازه ی ذره ای از عشق اون باشه..روز آخر پشیمون بود..جلوم زجه میزد و میگفت کاش عاشق تو نمیشد..اگر عاشق مهسا بود شاید تهش به بدبختی هیچوقت ختم نمیشد
من_عشقش خودخواهانه بود
با صدای بلندی گفت_اگر درکش میکردی شاید متوجه میشدی که راه دیگه ای نبود..اگر با اون بودی خوشبخت تر بودی.نمیفهمی تو خورشید..اون از تمام لحظاتش برای من میگفت..میگفت روزی که ویار غذای ترش کرده بودی سرخاطره چطور میدوید سمت مغازه ها..چطور خوشحال بود..ذوق میکرد..وقتی با دیدن وسایل های بچت ذوق میکردی اون داشت میمیرد..بخاطر تو هلاک شد
نیما و ماهان اومدن سمتش و گرفتنش..گریه ی من شدت گرفته بود و عصبانیت اون
مازیار_بزارید بگم..ولم کنید
پسرا بردنش بیرون و اون هنوز داد و بیداد میکرد
روی زانو نشستم و گریه کردم..بعد از 15سال این درد نخواست تموم شه؟مهسا و سپیده اومدن سمتم و قصد داشتن آرومم کنن
سرمو بلندکردم و رو بهشون گفتم_من فکر میکردم شاید دردها تموم شده باشه..من هیچوقت جز آریا کس دیگه ای رو ندیدم..شاید اومدن من اشتباه باشه
بلند شدمو رفتم سمت ساکی که روی زمین بود..برش داشتم.رو به خاطره گفتم_خاطره بیا بر میگردیم
سمیراجون دستشو گرفت و گفت_داری اشتباه میکنی
من_اشتباهم چیه؟هنوزم سرزنش؟
روبه مهسا گفتم_تو از من متنفری درست نمیگم؟
مهسا_من...
من_هیسس ساکت..چیزی واسه اثبات باقی نمونده دیگه
و حرکت کردم سمت در..خاطره هم با گریه دنبالم میومد
جلوی در آتوسا قرارگرفت..دستاشو حصار بین چهارچوب در باز گذاشت و با گریه گفت_دیگه نمیزارم بری..بسه خورشید..به خودت بیا..ببین داداش من دلتنگته!گریه نذاشت ادامه حرفمو بزنم.آریا وقتی داشت میومد نجاتت بده زنگم زد..فقط گفت مراقبت باشم..گفت داره میره که جای تو بمیره..میدونست قراره اونجا تو کشته شی..گفت خاطره رو توی پر قو بزرگ کنیم..گفت تو از خاطره مهم تری..گفت اگر نخی از موی تو کنده بشه اون دنیا رو به جهنم تبدیل میکنه
آه خدایا..کاش هیچوقت نه سپهر و نه آریا وارد زندگی من نمیشدن
من_نمیتونم
خدایااااا..دارم زجرمیکشم..فکرمیکردم از نبود من توی این چندسال مهسا بیشتر از همه عذاب کشیده باشه
رو به آتوسا حرف دلم رو بیان کردم_فکرمیکردم دلتنگ تر از همه مهسا باشه
romangram.com | @romangram_com