#دلتنگ_پارت_571


اونم کارتو گرفت و رفت

سیگار بعدی رو روشن کردم..خاطره ی آشغال..اینکاره بودی و نمیدونستم؟واسش لوند بازی در میاوردی سگ صفت؟

_بهم زنگ زد..با هم دوست شدیم..چند باری با هم رفتیم بیرون..یک ماه گذشت و من داشتم بهش دل میبستم که بهم گفت به کسی که عاشقش بودم دارم میرسم..نمیخوام مانعی بینمون باشه.دیگه بهم زنگ نزن

و رفت..رفت رشت..تو هم رفتی رشت..منم بخاطر اینکه میدونستم اون اونجاست اومدم اما با چیزی رو به رو شدم که زندگیمو داغون کرد..چیزی رو به چشم دیدم که خورد شدنم رو هم همراهش دیدم

برگشت طرفم و با بغض گفت_شهاب من فهمیدم اون عاشق تو هست..داشتم روانی میشدم..از اینکه میدیدم تو هر روز با یه دختری و حتی گاهی اوقاتو شبتو با دخترای جلف صبح میکنی داشتم دیوونه میشدم..نمیخواستم اونم بازیچه ی دست تو بشه..تا اینکه تو بهش ضربه زدی و اون بد شد..رفتم پیشش و دلداریش دادم..بین هر 10 تا کلمه ای که میگفت 7 تاش اسم تو بود..دیوونه شده بودم..باز برگشت پیشت و من بدتر شدم و به مرحله ی جنونیتم رسیده بودم..تو هر باز اونو زجر میدادی و اون دم نمیزد و دوباره بخاطر تو تحمل میکرد تا اینکه خیلی جدی همه چی تموم شد و اون موقع من برگشته بودم شیراز..تو هم شیراز بودی..برگشت پیشم و ما..

نفس عمیقی کشید و ادامه داد_به چیزی که خواستم رسیدم..به من ابراز علاقه کرد..حتی خودشو هم تقدیمم کرد و من بهش قول دادم به زودی زن من میشه..یک هفته گذشت دیوونه شده بود..میرفتم خونش،میدیدم تم اتاقش سیاه شده بود..لباس های تیره میپوشید..گاهی اوقات که عصبی میشد جیغ میکشید و موهاشو میکند و پوست صورتشو چنگ میزد..ازش پرسیدم چته گفت نمیتونم بدون شهاب باشم..اومد سمتت و تهدیدت کرد و من دوباره نابود شدم تا اینکه تو ازدواج کردی و اون دیوونه تر شد..اومد پیشم و گفت همه این کارا و بلاهایی که سر من آورده بخاطر انتقام از تو بوده..من و دوست نداشته و چون میدونسته من نزدیک ترین شخص به تو هستم من و خورد کرد تا تو هم عذاب بکشی و من مردم..

عربده کشید_شهاب من مردم

دیگه ادامه نداد..سرشو به شیشه تکیه داد و بی صدا اشک ریخت..اشک ریختنش رو از لرزش شانه هاش متوجه شدم

با چیز هایی که تعریف کرد و راز بزرگی رو برای من باز کرد،قلبم تیر بدی کشید..سیگار از دستم افتاد..عقب عقب رفتم تا به دیوار برخورد کردم..همونجا روی زمین نشستم..سرمو به دیوار تکیه دادم و زیر لب زمزمه کردم_امکان نداره

میون گریش گفت_چند بار خواستم خودمو خلاص کنم اما نذاشتن..حالا هم که تو میگی عاشقشی..نکن اینکارو باهاش..نه با زنت نه با اون..ولش کن..ولم کن..بسه دیگه..کثیف بازی هات زندگیمو نابود کرد

برگشت سمتم و با چشم های به خون نشسته گفت_ازت متنفرم..آه من تا ابد پشتت هست و زندگیتو نابود میکنه

چشم هامو روی هم فشردم و گفتم_اون..اون خودش سمج بود..تو از همه چی خبر داشتی

حمله کرد سمتم..یقه ی لباسمو گرفت و باعث شد از جام بلند شدم

زیر لب با خشم غرید_باهاش بازی کردی..مثه یه تیکه دستمال زیر پات لهش کردی

و مشتی خوابوند توی صورتم..حرکتی نکردم..دوباره تکرار کرد..دلم به قدری به خون نشسته بود که میخواستم با کتک و مشت هاش آروم بگیریم هردومون اما برخلاف چیزی که میخواستم،خشم اون فوران میکرد و تن من رنجیده تر

در باز شد و رضا وارد شد..مسعود رو ازم جدا کرد..به دیوار تکیه دادم و با پشت دستم،خونی که از بینیم جاری شده بود رو پاک کردم

مسعود داد زد_بهش بگید بره بیرووووون

چند نفر اومدن و خواستن من و بفرستن بیرون که رو بهشون داد زدم_دست به من نمیزنید..

و از اونجام زدم بیرون..داشتم روانی میشدم!فکرشو نمیکردم یه روزی این اتفاق بیوفته..داشتم روانی میشدم..مسعود..کسی که هنوزم واسم عزیزترینه،با دست های خودم بهش خنجر زدم..مشت محکمی به فرمون کوبیدم و فریاد زدم_بســــه بســــه خدا لعنتت کنــــــه..آهـــــــ خدا لعنتت کنه

* * *

romangram.com | @romangram_com