#دلتنگ_پارت_572


(از زبان خاطره)

از بی خوابی زیر چشم هام پف کرده بود و هر چند ثانیه ای یک بار،خمیازه ای میکشیدم اما دل و دماغ خوابو نداشتم..دل توی دلم نبود..نمیدونستم شهاب کجاست و داره چکار میکنه!نباید زنگ میزدم به خونه باباش یا حتی شادی چون اگر اونجا نباشه میان اینجا تا بپرسن چی شده و منم مجبور میشم راستشو بگم خیلی جلوشون زشت میشم

رفتم زیر کتر رو روشن و چایی دم کردم..یه لیوان چای رو شیرین کردم و همونطور که لیوان رو بین دست هام گرفته بودم و توی خونه بی مهابا راه میرفتم،توی فکر بودم که چکار کنم!

همون لحظه صدای زنگ خونه به گوش رسید..ترسیدم..یعنی کی میتونه باشه ساعت 10 صبح؟

لیوان رو روی اپن گذاشتم و رفتم سمت در..از چشمی در نگاه کردم..شهاب بود

سریع درو باز کردم و با نگرانی گفتم_شهاب کجا بودی؟

انگار نشنید چی میگم..با کفش وارد خونه شد..از حرکتش شکه شدم

روی مبل لم داد و سیگاری روشن کرد..سرشو به پشتی مبل تکیه داد و چشم هاشو بست و پشت سر هم پک محکمی به سیگار میزد

ترسیده بودم فجیح..رفتم کنارش نشستم و گفتم_شهاب تو رو خدا نگرانم نکن..چت شده؟من تمام واقعیتو بهت گفتم

زیر لب با خشم آروم گفت_خاطره دست از سرم بردار..برو توی کمدم طبقه پایین یه شیشه ویسکی بردار بیار

تعجب کردم..این ویسکی داره و به من نمیگه؟

من_باز میخوای بخوری؟شهاب تو قول داد..

هنوز حرفم تمومه نشده بود که داد زد_خفه شو بهت میگم..برو شیشه رو بیار..اگر یه کلمه باهام حرف زدی بلند میشم خودمو گم و گور میکنم

خوب نقطه ضعف بلد بود..به سکوت کامل

بدون حرفی بلند شدم و رفتم جایی که گفته بود از بین چند تا شیشه ی ویسکی،یه دونشو برداشتم و با یه لیوان بردم پیشش..حداقل میدونستم که توی این شرایط مزه همراهش نمیخوره

لیوانشو پر کرد و لاجرعه همشو سر کشید و دوباره و دوباره و دوباره و...

و من همچنان اونطرف سالن روی مبل نشسته بودم و با نگرانی نگاهش میکردم و آروم آروم اشک میریختم

انقدر خورد و خورد که فکر کنم دیگه مست شد

شیشه به آخراش رسیده بود..گذاشتش کنار و سیگاری روشن کرد..چشم بسته به ضبط اشاره کرد و گفت_بزن آهنگ شماره 17

دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای هق هق گریم بلند نشه.رفتم سمت ضبط و روی شماره 17 پلی کردم و آهنگ شروع کرد به خوندن و همزمان با شروع آهنگ شهاب توی فکر عمیقی فرو رفت و من همچنان بخاطر حال آشفته ی اون اشک میریختم..

romangram.com | @romangram_com