#دلتنگ_پارت_569
با دست آزادم،روی چشم هام کشیدم و گفتم_نمیدونم واقعا چکار کنم..دیگه مغزم قد نمیده
بهار_نگران نباش..همه چیز درست میشه
زیر لب زمزمه کردم_ان شاء الله
* * *
(از زبان شهاب)
دستمو گذاشتم روی بوق و بر نداشتم..ماشین جلویی کنار رفت و از شیشه ی پنجره سرشو بیرون کرد و گفت_هوووووی
اونقدر عجله داشتم که اهمیتی بهش ندادم وگرنه فکشو میاوردم پایین..
یا بالاترین سرعت ممکن بین ماشین ها روندم و بالاخره رسیدم به تیمارستانی که مسعود اونجا بود
رفتم سمت اتاق رضا..بدون اینکه در بزنم وارد اتاق شدم..با دیدنم بلند شد و گفت_سلام شهاب از این ورا
دستی به پشت گردنم کشیدم و گفتم_اتاق مسعود کدومه؟
رضا_زنت بهت گفت بالاخره؟
انگشت اشارمو سمتش گرفتم و گفتم_اسم زن منو به زبونت نمیاری
قدمی سمتش برداشتم..پشت چشم نازک کردم و گفتم_بگو ببینم شماره خونه منو از کجا آوردی؟
رفت سمت در و گفت_مهم نیست این چیزاش..بیا بریم مسعودو ببین که کار دارم اونم زیاد
نفس عمیقی کشیدم و دنبالش راه افتادم! به در اتاقی اشاره کرد و گفت_اینجاست..برو داخل
و رفت..کف دست هام عرق کرده بودن..بعد از حرف هایی که خاطره زد نمیدونم چرا دلم بی قراری میکنه..یعنی واقعا عاشق خاطره هست؟!
دستی به صورتم کشیدم و درو باز کردم..
روی تخت نشسته بود و داشت به خودش توی آینه ی کوچکی که دستش بود نگاه میکرد
باورم نمیشد این همون مسعود باشه!کسی که اونو عزیزترین و نزدیک ترین شخص به خودم میدونستم و چه معلوم شاید هنوزم بدونم
مسعود همونطور که نگاهش به آینه بود گفت_امروز خاطره نیومد؟
romangram.com | @romangram_com