#دلتنگ_پارت_568
بدون توجه به حال زارم با لحن خشکی زمزمه کرد_کدوم تیمارستان؟
من_تیمارستان(...)..شهاب بیا خونه
شهاب_ببند دهنتو..زنی که بدون اطلاع دادن به شوهرش میره هر غلطی که دلش میخواد میکنه و آخر سر میاد با گریه توضیح میده حتی به درد لای جرزم نمیخوره..داری روز به روز خسته ترم میکنی..من حرفی ندارم اما هر لحظه منو بیشتر از خودت میرونی
و گوشیو قطع کرد..هنگ کرده بودم از حرف هاش..خدایا نه..نمیخوام شهاب ازم متنفر شه..نمیخوام ولم کنه..نمیخوام حسشو نسبت بهم از دست بده
ساعت طرف های 8 بود که زنگ زدم به گوشی بهار..شهاب گوشیشو خاموش کرده بود و من نمیدونستم چکار کنم
بعد از چند تا بوق،بهار جواب داد
_به به سلام عروس خانم
من_سلام..خوبی؟
بهار_فدات..چرا صدات گرفته؟سرما خوردی؟
تنها این حرف کافی بود تا گریم دوباره شروع شه
بهار_خاطره چرا گریه میکنی؟داری میترسونیم
میون هق هق گریم گفتم_بهار خسته شدم!هر روز یه مصیبت..شهاب ول کرده رفته..میگه ازم رونده شده..
بهار_چی شده خاطره؟
جریان رو واسش گفتم که با تعجب گفت_خدا مرگم بده..مسعود؟باورم نمیشه..خب نگفت اون دختر کیه؟
من_نه..هر چی فکر میکنم میبینم شهاب با کسی نیست مخصوصا از موقعی که بهم قول داد دیگه خیانت نکنه
بهار_خب اگر واقعا دختری توی زندگی شهاب نباشه،پس حتما اون دختر تویی!
با تعجب گفتم_چی؟
بهار_خب اون روز ازدواجتون خوب بود بعدش حالش بد شد..شاید تو رو دوست داره و چون با شهاب ازدواج کردی ضربه بهش وارد شده
من_ن..نه اصلا اینطور نیست..رفتاراش اینو نشون نمیداد
بهار_خب تو غرق عشق شهابی و جز اون چیو میبینی که بخوای تا اعماق نگاه مسعود بری و بخونی که چی تو دلشه؟
romangram.com | @romangram_com