#دلتنگ_پارت_567
من_شهاب من..
داد زد_خفه شو..خوب مانتوی تنگ و شال قرمز و رژ قرمز میزنی
من_شهاب بزار واست توضیح بدم
شهاب_میشنوم!
من_امروز اون دوستت رضا زنگ زد..
هنوز حرفم تموم نشده بود که داد زد_از همون شب فهمیدم یه چیزی بین شما دوتاست..اون نگاه ها..خانم محترم..خاطره خانم
با گریه گفتم_شهاب داری اشتباه میکنی بزار ادامه بدم
با سیلی که روی صورتم نشوند به معنای واقعی خفه شدم..چرا نخواست گوش بده به حرفم؟
رفت سمت در و گفت_یه روزو خواستم با زنم بشینم بعد از سالها یه غذایی بخورم نگو خانم خوشحاله از اینکه ما صبح تا شب میریم حمالی..گفتم شاید من نباشم اذیت شی اما مشخصه من هستم اذیت میشی
و از در زد بیرون..روی زمین نشستم و به حالم زار زدم..خدا لعنتت کنه خاطره
* * *
ساعت 6 صبح بود و هنوز شهاب پیداش نبود..واسم جای تعجب داشت چرا یه دفعه اینطور شد! اگر گوش میداد شاید این حالش انقدر آشفته نمیشد
هر چی به گوشیش زنگ میزدم جواب نمیداد..داشتم دیوونه میشدم
بهش پیام دادم_شهاب باور کن اصلا من کاری نکردم..میخواستم بهت واقعیتو بگم اما تو گوش ندادی..من بدون اینکه به تو بگم دوباره رفتم تیمارستان برای آخرین دیدار با پانته آ..موقع برگشتن خوردم به یه نفر که دیدم اون مسعوده..مسعود افسردگی گرفته و حالت روانی بهش دست داده که بستری شده بود..کلی رفتم و اومدم تا بالاخره بعد از اینکه با دکترش حرف زدم و اجازه نداد،اونروز دیدم دوست تو هست..زنگ زد به خونه و گفت میتونم مسعود رو ببینم..من مسعود رو دیدم..اولش فکر کردم شاید مارو یادش نیاد اما گفت مگه میشه شهاب رو یادم بره..حرف هایی میزد..میگفت شهاب عشقمو ازم گرفت..بدبختم کرد..بهم ضربه زد..این چیزارو میگفت و شروع کرد به داد و بیداد کردن و من هم سریع از اونجا زدم بیرون..باور کن همش همینه..من خواستم بهت بگم..چیزی بین من و اون دکترش نیست..حتی دیگه پامو اونجا هم نمیزارم بهت قول میدم
و پیامو ارسال کردم..برگ دستمالی برداشتم و روی چشم هام گذاشتم..شهاب ترکم نکن من میمیرم
ربع ساعت گذشت و با خودم گفتم که حتما باید خونده باشتش..به گوشیش زنگ زدم..هر چی بوق خورد جواب نداد..داشتم نا امید میشدم که صدای پریشانش به گوش رسید
به سردی جواب داد_چته تو؟
میون گریم گفتم_شهاب پیاممو خوندی؟
شهاب_خوندم
من_شهاب باور کن همش همینا بود..تو حتی گوش ندادی به حرف هام..
romangram.com | @romangram_com