#دلتنگ_پارت_564
من_و..واسه چی؟چیزی شده؟نظرتون عوض شد؟
خندید و گفت_اونکه بله راستش چون زن دوستمی گفتم چرا که نه شما جز افراد متفرقه نیستید.میتونید ببینیدش
تا اومدم لب باز کنم و تشکر کنم گفت_اسمتون خاطره بود درست میگم؟
جوابی ندادم که گفت_خاطره خانم تا نیم ساعت دیگه بیاید ببینیدش وگرنه فکر نکنم دیگه وقت بشه واسه ملاقات
من_باشه باشه حتما میام
_خیلی هم خوب
من_ببخشید آقا رضا یه سوال داشتم..شما شماره خونمون رو از کجا آوردید؟شهاب دیشب میگفت دوستیتون مال چندین سال پیشه*
_مگه میشه شماره شهاب منصوری به همین راحتیا گیر نیاد؟شماره خودشم دارم اما تنها چیزی که گیر آوردنش سخته شماره شماست
آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم_من حرکت میکنم تا نیم ساعت دیگه اونجام..روز خوش
و سریع گوشیو قطع کردم..مرتیکه ی آشغال حیف که مسعود زیر دستته وگرنه پامو نمیزاشتم اونجا..امشب که شهاب اومد بهش میگم درباره مسعود تا یه وقت فکر بدی راجبم نکنه
همون بافت مشکی دیشبی رو با شلوار دمپا گشاد مشکی و شال قرمز پوشیدم..رژلب قرمز ملیحی هم زدم به همراه خط چشمی و بعد از پوشیدن کفش عروسکی قرمز رنگی از خونه زدم بیرون
قصدم از آرایش بخاطر اون مرد نبود..بدون قصدی دوست داشتم به خودم برسم مثل هر روز دیگه
درست در عرض نیم ساعت رسیدم تیمارستان
یکراست رفتم سمت اتاق دکتر..در زدم که بعد از گفتن بیا تو،دستگیره رو کشیدم و وارد شدم
با دیدنم بلند شد و گفت_سلام..خوش اومدید..چند لحظه صبر کنید بردنش حمام بگم آمادش کنن
و رفت سمت تلفن و زنگ زد به اتاق پرستار
همون طور که در حال صحبت بود براندازش کردم
قدش در برابر شهابی که 184 بود،کوتاه تر بود..خیلی قد بلند نبود..به نظر میومد 175 باشه..هیکلش هم متوسط بود..پرست برنزه ای داشت با چشم های عسلی که ترسناکش کرده بود..دماغ باریکی داشت و لب های باریک و البته تیره رنگ..بدک نبود
تلفن که تموم شد،نگاهمو ازش گرفتم..با دستش اشاره کرد و با هم خارج شدیم از اتاق و منو برد سمت اتاق مسعود و خودش رفت
درو باز کردم و وارد شدم
romangram.com | @romangram_com