#دلتنگ_پارت_563


من_نه چطور مگه؟

شهاب_مطمئن باشم؟

من_آره

نگاهشو ازم گرفت و راه افتادیم..یکم دیگه گشتیم و رفتیم خونه..از صورت شهاب پیدا بود که شک کرده!بایدم شک کنه..مرتیکه همچین حرف میزد انگار من دوست دخترشم

* * *

کله پاچه ای که صبح غنچه آورد رو داشتم گرم میکردم ! شهاب گفت شب ساعت 10 میاد..منم تصمیم گرفتم واسه عصرونه یکمشو بخورم

وقتی گرم شد،توی کاسه ریختم یکمیشو و روی لیمو و نمک هم ریختم و با تکه ای نون رفتم توی سالن..تلوزیون رو روشن کردم و تکه ای نون برداشتم تا بخورم..یه تیکه از شکمشو توی نون گذاشتم و همین که اومدم وارد دهانم کنمش،با رسیدن بوش به مشامم عقی زدم و لقمه رو انداختم توی سینی و دویدم سمت دستشویی..کلی عق زدم اما چیزی بالا نیاوردم..من چم شده؟آبی به دست و صورتم زدم و برگشتم توی سالن..دیگه میلی به خوردنش نداشتم

برگردوندمش توی قابلمه و برگشتم سر جام..همون لحظه تلفن خونه زنگ خورد

رفتم سمتش و جواب دادم

من_الو

صدای مردی پشت تلفن پیچید

_سلام خانم محترم

با گفتن خانم محترمش اول شک کردم که کی باشه اما با خودم گفتم اونکه شماره ما رو نداره

من_شما؟

_رضا هستم

با تردید گفتم_دکتر مس..

هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت_آره..دکتر مسعود..خوبید خانم منصوری؟

من_ممنون..شهاب خونه نیستش به گوشیش زنگ بزنید

با لحن آرومی گفت_من با خودت کار دارم

قلبم به تپش افتاد

romangram.com | @romangram_com