#دلتنگ_پارت_551


جمعیت پر از دختر و پسر بود..دخترهایی که همونطور حدس میزدم هر کدوم با یه پسر بودن و لباس هاشون یا کوتاه بود یا رنگشون جیغ و زننده بود

از همون لحظه ای که وارد شدیم نگاه های پر تعجب همه به سمت ما سوق کشید

همون طور که میرفتیم سمت کامران به شهاب گفتم_اون هفت کوتوله کجا هستن؟

خندید و گفت_سمت چپ من رو نگاه کن..

به سمتی که شهاب گفت نگاه کردم..7 دختر پشت میزی ایستاده بودن و داشتن با تعجب و حسادت به ما نگاه میکردم..پوزخندی روی لبم نشست..عروسکا

تیپ هاشو افتضاح بود..آتیش گرفتم..این دخترا با این تیپ میخواستن شهابو تحریک کنن و اونو سمت خودشون بکشن..یه لحظه از اومدنم خداروشکر کردم

کامران و چند تا پسر دیگه به همراه دوست دختراشون اومدن سمتمون و خوش آمد گفتن

بعد از اینکه ما هم در کنارشون پشت میزی ایستادم کامران خندید و رو به شهاب گفت_هی پسر خانم دسته گلتو آوردی این هفت تا دختر آتیش گرفتن

شهاب خشک در کنار پوزخند رو لبش جواب داد_بایدم همینطور باشه

یکی از دخترها رو بهم گفت_عزیزم نمیخوای مانتوتو در بیاری؟

من_مرسی اینطوری راحتم

و لبخندی بر چهرش پاشیدم که کامران گفت_حنانه برو خاطره رو به دوستات معرفی کن یه جوری فیلم بازی کن که اتفاقی بشه و به اون هفت تا دختر هم معرفیش کنی

حنانه_اوکی

نگاه شهاب کردم که از چشماش مهر رضایتو خوندم و با خیال راحت با حنانه راهی شدم

رفتیم سمت چند تا دختر و پسر و منو بهشون معرفی کرد به عنوان دوستش و همسر شهاب

بالاخره رفتیم سمت اون هفت کوتوله

حنانه_های(hi) دخترا..خواستم خاطره دوست گلم و زن شهابو بهتون معرفی کنم

با لبخند کشدار مصلحتی رو بهشون گفتم_سلام..خیلی خوشبختم

همشون با صورت در هم رفته ای بهم دست دادن و کلمه ای حرف نزدن

با حنانه راه افتادیم سمت شهاب اینا

romangram.com | @romangram_com