#دلتنگ_پارت_552


حنانه خندید و گفت_اگر میدیدینشون..از حسادت داشتن میترکیدن..بازم ایول شهاب سلیقت حرف نداره مثل همیشه

شهاب هم حرفی نزد..

کامران_شهاب بیا بریم محسن رو بهت نشون بدم

شهاب به من اشاره کرد و رو یه حنانه گفت_حواست بهش باشه تا من بیام..از کنارش جم نمیخوری

حنانه_خیالت تخت..برو

به شهاب لبخندی زدم و به همراه کامران راهی شد

حنانه_خب عزیزم چند سالته؟

پنجه هامو توی هم قفل کردم و گفتم_19

متحیر گفت_جدی؟عزیزم به زور شوهرت دادن؟

خندیدم و گفتم_نه من خودم عاشق شهاب بودم و با میل خودم ازدواج کردم باهاش

دستمو فشرد و گفت_خوشبخت شید

همون لحظه با صدای پسری هر دو از جا پریدیم

نگاهی به پسر انداختم..کنار من ایستاده بود و جام الکی هم دستش بود

_سلام خانم منصوری..آفتخار اشنایی با شهاب و داشتیم اما شما..

نگاهی سر تا پا بهم انداخت و گفت_نه

من_برو اونطرف مزاحم نشو

حنانه_هی فرید مزاحم نشو باز تو مست کردی؟دفعه دیگه نمیزارم بیای اینجا

پسر که حالا متوجه اسمش شدم گفت_خفه شو..یه دختر حالا چشممو گرفته مگه تو میزاری؟

توی یه حرکت دستمو گرفت و گفت_بیا بریم بالا کارت دارم

اونقدر ترسیده بودم که جیغ بلندی کشیدم و به عقب هلش دادم و بخاطر مست بودنش،چون تعادلی نداشت از پشت روی زمین افتاد

romangram.com | @romangram_com