#دلتنگ_پارت_519


شادی،سعید،عمه آتوسا،خاله مهسا،خاله سپیده،دایی نیما و دایی مازیار،مامان بزرگ،سمیرا جون هم وقت دکتر داشت نیومد اما هدیه شو داد

دایی ماهان،عمو احمد(پدر شهاب) و چند تا از همسایه های نو عروس مون مثل ما

خب چی بپوشم؟مرد هم که هست شهاب بدش میاد باید حجاب داشته باشم تقریبا

کت و شلوار آبی پررنگی پوشیدم با لباس سفید و کراوات همرنگ کت و شلوار

موهامو هم ل*خ*ت کردم و دورم باز گذاشتم و تلی که کراوات شکل هم بود رو روی سرم گذاشتم

واسه آرایش،خط چشمی دور تا دور چشمم کشیدم به همراه رژلب قرمز رنگی

و رفتم بیرون..شادی هم آماده بود..کت سفید رنگی پوشیده بود با دامن تنگ مشکی رنگی و زیرش هم جوراب شلوار مشکی پوشید

با دیدنم سوتی کشیدو گفت_عالی شدی..فقط داداشم پوست سرتو میکنه با این رژت

من_وا بیخیال..

کم کم همه مهمان ها رسیدن!شهاب میدونست امشب واسش تولد گرفتیم و واسه همین هم بدون اینکه از لباس من سر در بیاره واسش کت و شلواری مثل تیپ خودم آماده کردم که صبح پوشید

با شادی از همه پذیرایی کردیم و عمه آتوسا هم که بخاطر ویارش داشت همه ی پفک ها رو میخورد

اوففف شهاب نیومد..رفتم سمت آشپزخونه تا بهش زنگ بزنم..صدای زنگ اومد.میدونستم شادی باز میکنه واسه همین بیخیال شدم و شماره شهابو گرفتم اما خاموش بود

دلشوره ی بدی به دلم چنگ زد..یه بار دیگه بازم شمارشو گرفتم اما بازم خاموش بود

چشم هامو بستم و زیر لب زمزمه کردم_خدایا خودت رحم کن

با دستم خودمو باد زدم تا اشک هام سرازیر نشن..هی میگم استرس دارم نگو که یه چیزی شده شهاب نیستش

یکراست رفتم سمت اتاق خواب!باید آروم زنگ بزنم به بیمارستان و مطبش

در اتاقو باز کردم و وارد شدم که در کمال ناباوری دیدم شهاب جلوی آینه ایستاده

باورم نمیشد!دستمو روی لبم گذاشتم و از خوشحالی خنده ای کردم.شکرت خدایا

با این حرکت من تعجب کرد

شهاب_چرا میخندی؟

romangram.com | @romangram_com