#دلتنگ_پارت_518
با حرص خندیدم..وای مامان بزرگ آبرومو بردی تو
شهاب توی یه حرکت منو از جا بلند کرد و داخل برد
یکراست رفت توی اتاق و منو روی تخت گذاشت و خودش هم کنارم دراز کشید
سرمو روی بالش کناریش گذاشتم و به هم خیره شدیم..همونطور که موهامو نوازش میکرد گفت_خوشحالم که اینحایی
من_منم همینطور
شهاب_تا ابد با هم
من_توی همه ی شرایط و حالات
به چهرم لبخندی پاشید..عشقی که من به شهاب دارم حتی لیلی هم به مجنون نداشت.حس من مثل یه مادر نسبت به فرزندش،به شهاب طوریه که حاضرم بمیرم اما اون دیگه ثانیه ای عذاب نکشه و بی شک که قدرت این عشق دوطرفه ی ما دنیارو هم به آتش میکشه.برداشتن موانع و رفع مشکلات زندگیمون که سهله
اونشب دنیای من و شهاب یکی شد و از اون شب به بعد زندگی من برگ جدیدی از زندگی رو ورق زد...!
* * *
دو هفته از عاشقانه های من و شهاب گذشت..در حین این دو هفته من معنای واقعی زندگی رو فهمیدم مخصوصا در کنار محبت ها و عاشقانه های شهاب
امروز سه شنبه مصادف با 20 بهمن برابر با روز تولد عشق من شهاب
از صبح استرس گرفتم بد..همش میترسم مراسم بد باشه و به شهاب خوش نگذره
شادی دیگه کلافه شده بود
شادی_واااای خاطره دهنم سرویس شد!خوبه شوهر کردی رفت وگرنه مچل میشدی میرفت
خندیدم و گفتم_الان تو باید بیشتر از من هیجان داشته باشیا
شادی_وا به من چه!شهاب که هیچوقت تولد نمیگرفت من از کجا بدونم از چی خوشش میاد از چی بد
همونطور که میرفتم سمت حمام گفتم_به این چیپس و پفک ها ناخونک نزن تا من بیام
دوش سریعی گرفتم و اومدم بیرون
همونطور که موهامو خشک میکردم تعداد مهمون هارو توی ذهنم تداعی کردم
romangram.com | @romangram_com