#دلتنگ_پارت_509


دوباره صدای کل کشیدنشون بلند شد..عاقد دفتری رو جلومون گذاشت و بعد از تکرار حرف های اون و امضای اون دفتر ما رسما زن و شوهر شدیم

شهاب برگشت طرفم و منو توی آغوشش کشید..دستمو دورش حلقه کردم که با نگرانی زمزمه کرد_خانوم من چرا گریه میکنه؟

من_شهاب دلم واسه مامانم تنگ شده..خیلی جاش خالیه..کاش بود..بیشتر از هرکس بهش نیاز دارم..هردختری آرزوشه پدر و مادرش شب ازدواجش باشن و من از این نعمت ها محرومم..خیلی سخته شهاب

شهاب_من همیشه کنارتم..الانم بخند که جشن زهر هممون نشه

لبخندی زدم و ازش جدا شدم..حلقه رو دستش کردم و اون هم حلقه رو دستم کرد..نزدیک شد و گونمو بوسید و گفت_مبارکت باشه خانومی

من_مبارک تو هم باشه که چه زنی گیرت اومد

شهاب_بله..بله

خلاصه بلند شدیمو با همه روبوسی کردیم و همه تکا تک تبریک گفتن و هدیه هاشون رو همون موقع دادن..بقیه مهمون ها هم اومدن و اون ها هم بعد از تبریک هدیه هاشون رو دادن

شهاب دست کرد یه جعبه شیرینی و 10 تا تراول پنجاه تومنی به عاقد داد و اون هم واسه خوشبختیمون دعا کرد و رفت که دوباره پدر شهاب هم بهش پول داد

همه با هم وارد سالن باغ شدیم..با کلی التماس شهابو راضی کردیم که عروسی جدا نباشه و اون هم بعد از کلی جر و بحث قبول کرد..البته ناگفته نمونه که تا دور روز باهام قهر بود و من به سختی باهاش آشتی کردم

خیلی زیبا بود..فضای سالن به رنگ قرمز و مشکی بود

توس جایگاه نشستیم که بهار اومد کنارم و گفت_آخه این چه صیغه ایه همه قرمز؟تو که میدونی خانما بدشون میاد مثه هم باشن اونوقت برای اینکه خودت بدرخشی همه رو رنگ هم کردی

به مهمون ها اشاره کرد و گفت_نگاه کن انگار هندونه..مرد ها هم هسته ی هندونه

از خنده روده بر شده بودم..این دختر خیلی شیرین زبون بود.شهاب هم از خنده ی بلند من با اخم نگاهم کرد اما من نتونستم جلوی خندمو بگیرم

من_وای..وای بهار خیلی مسخره ای

بهار_کوفت

همون موقع فرهاد اومد و با گفتن با اجازه ای بهارو برد

با دیدن فرهاد یادم به سعید افتاد و رو به شهاب گفتم_شهاب سعید نیست؟

شهاب_نه کلی عذرخواهی کرد و گفت که میخواد کارای ویزاشو کنه بره خارج

سری تکون دادم و به قول بهار به هندونه های وسط در حال ر**ق*ص چشم دوختم

romangram.com | @romangram_com