#دلتنگ_پارت_508
شادی و شادان توری رو بالای سرمون گرفته بودن و بهار هم دوتا قند دستش بود
عاقد_بسم الله الرحمن الرحیم..ما اینجاییم تا شاهد پیوند این دوتا ذوج جوون باشیم..خب..
خانم خاطره ارجمند فرزند مرحوم آریا ارجمند و مرحوم خورشید قاسمی آیا مایلید با میل و اراده ی خود بدون هیچ اجباری با توصل به خدای تعالی آقای شهاب منصوری فرزند احمدرضا منصوری و مرحوم نسترن منشی را به فرزندی قبول کنید؟وکیلم؟
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند اومدم بله رو بگم که جسد خانم پرید وسط و گفت_عروسمون زیر لفظی میخواد
دوست داشتم کله ی بهارو بکنم
همون موقع پدر آریا اومد طرفم و تکپوش طلایی رو دستم کرد و پیشانی مو بوسید..تشکری کردم و سربرگردوندم و به بهار چشم غره ای رفتم که با شیطنت ابرویی بالا انداخت
عاقد_دوباره تکرار میکنم
خانم خاطره ارجمند فرزند مرحوم آریا ارجمند و مرحوم خورشید قاسمی آیا مایلید با میل و اراده ی خود بدون هیچ اجباری با توسل به خدای تعالی آقای شهاب منصوری فرزند احمدرضا منصوری و مرحوم نسترن منشی را به فرزندی قبول کنید؟وکیلم؟
بهار_عروس رفته گل بچینه
صدای خنده ی همه بلند شد و همچنان چهره ی من توی هم فرو رفته بود
عاقد هم با لبخند روباره تکرار کرد:
خانم خاطره ارجمند فرزند مرحوم آریا ارجمند و مرحوم خورشید قاسمی آیا مایلید با میل و اراده ی خود بدون هیچ اجباری با توسل به خدای تعالی آقای شهاب منصوری فرزند احمدرضا منصوری و مرحوم نسترن منشی را به فرزندی قبول کنید؟وکیلم؟
ایندفعه دیگه همه ساکت شدن و منتظر بله ی من بودن..چشم هامو بستم..میدونستم دارم راه درستی رو طی میکنم اما ای کاش مامانم اینجا بود و شاهد خوشبختی من بود..آه مامانم نیستی..نیستی ببینی موقع خوندن خطبه ی عقد وقتی که کلمه ی مرحوم رو به اسمت متصل کرد چقدر واسم دردناک بود..نمیدونی چقدر محتاجتم تا با گریه بدرقه راهم بشی و منو دست شهاب بسپاری..نیستی تا با لبخند تو راهی خونه ی بختم بشم و صبح با حرف های تو سرخ بشم
اینو بدون من هیچوقت فراموشت نمیکنم..خیلی دلم واست تنگ شده..این عشقی که نسبت به شهاب توی دلم جوونه زد از دلتنگی تو بود..تو نبودی و من با دل تنگی نسبت به تو پناه بردم به سمت تنها عشق زندگیم شهاب
با فشار دست شهاب به دستم چشم هامو باز کردم و بهش چشم دوختم..داشت با نگرانی نگاهم میکرد..متوجه شدم که صورتم خیس از اشکه و همه دارن با نگرانی نگاهم میکنن..با بغض و چشم هاش بارونی به شهاب لبخندی زدم و رومو کردم سمت عاقد..این آخر راه منه
با بغض زمزمه کردم_با اجازه ی همه ی بزرگترام و اجازه ی پدر و مادرم که میدونم از اون بالا دعاشون و سایشون همیشه همراه منه بله..
عاقد لبخند زد و همه شروع کردن به کل زدن..
و همون موقع اشک های من بود که شروع کردن به باریدن
عاقد خطبه عقد رو دوباره اما ایندفعه واسه شهاب خوند که شهاب بدون لحظه ای درنگ گفت_ بله
عاقد_پس من شما را زن و شوهر اعلام میکنم
romangram.com | @romangram_com