#دلتنگ_پارت_510
همه شاد بودن..این خیلی خوب بود
متوجه نشستن دست گرمی روی دستام شدم..سرمو برگردوندم
با لبخند رو بهم گفت_خوشحالی؟
من هم در جوابش لبخندی زدم و گفتم_عالیه..هیچوقت حسی به این خوبی نداشتم
نفس عمیقی کشیدم..خدایا تو بزرگی امیدوارم سر و کله ی مینا و اون عطر دخترونه هیچوقت نیاد توی زندگیمون..امیدوارم این آخر داستان نباشه..تا ابد زندگی من توی چنین حالی گذرونده شه
مامانم روحت شاد شاد
به رو به روم نگاه کردم..هر سه مامان بزرگم داشتن میومدن طرفم
شهاب خنده ی آرومی کرد ولی چیزی نگفت
به هرسه شون نگاه کردم..سمیرا جون مثل همیشه زیبا و شیک بود..کت و دامن تا روزی زانوی قرمز رنگی پوشیده بود
مامان بزرگم(مادر مامانم)هم کت و دامن بلند مشکی با طرح گل قرمز پوشیده بود
مادر جون(مادر سپهر)هم دامن بلند مشکی به همراه لباس قرمز شیکی پوشیده بود و یه روسری ساتن قرمز هم سرش انداخته بود
با اومدنشون من و شهاب از سرجامون بلند شدیم
سمیرا جون عاشق شهاب بود..میگفت اخلاقش یکم شبیه آریا هست
مامان بزرگ_خاطره زشته همه زنا وسطن تو نشستی بیا برو وسط یکم برقص
نگاه شهاب کردم که با لبخندش تایید کرد
سمیرا جون_پسرخوشگلم تو بشین مادر..کارای ر**ق*ص شما دو تا رو هم همونجور که خواستید گفتم انجام بدن
شهاب_ممنون
سمیرا جون_خواهش میکنم پسرم..دوست دارم بخاطر نبود مادر خدا بیامرزت روی من حساب کنی..
شهاب دستی روی بازوی سمیرا جون کشید و لبخندی برچهرش پاشید که باعث شد اشک توی چشم های سمیراجون حلقه بزنه..برای اینکه گریشو نشون نده سریع رفت
من هم همراه مادر جون و مامان بزرگ رفتم وسط
romangram.com | @romangram_com