#دلتنگ_پارت_482


نگاهی به میز صبحانه انداختم!پنیر،عسل،کره،مربا،خامه،گوجه و خیار و همچنین کالباس..اوممم از اونجایی که عاشق صبحانه بودم،با دیدن این میز اشتهام کامل باز شد و بدون توجه به شهاب بیشعور شروع کردم به خوردن

وقتی حس کردم سیر شدم،لیوان شربتمو هم خوردم و سرمو بلندکردم

البته بگم که همش سرم توی بشقاب نبود

بقیه هم خورده بودن..با هم از سرمیز بلند شدیم..ویلیام فعلا پروژه ی کاریش شروع نشده بود و موند خونه

Viliam_hey..what do you think about roadster؟

(نظرتون راجب به اسب سواری چیه؟)

فقط فهمیدم که نظر پرسید ازمون

شادی با ذوق تاییدش کرد و دست منو کشید و وارد حیاط شدیم

من_وا مگه چی گفت؟

شادی_وای دختر بگم شهاب بفرستت یه کلاس زبانی..گفت نظرتون راجب به اسب سواری چیه؟

با ذوق گفتم_وای اسب سواری؟خب احمق بزار بقیه هم بیان

به پشت سرش اشاره کرد و گفت_دارن میان

آروم راه رفتیم که اونا هم بهمون رسیدن و همه راهی اصطبل شدیم..حدود 7 یا 8 تایی اسب بود

نگهبان اسب ها اول اسب مخصوصا شادان و ویلیام رو آورد بیرون و بعد هم اسب مشکی رنگی آورد واسه شهاب و دوتا هم آورد واسه من و شادی

با خنده گفتم_من بلد نیستم و خیلی هم میترسم..مال منو ببرید

شادان گفت_میگم بهت یاد بده آلبرت

و روبه آلبرت چیزی گفت که اونم نگاهی به من انداخت و سپس لبخندی با نشانه ی تایید زد

بالاخره رفتیم و لباس های درستی پوشیدیم که یه وقت فلج نشیم

آلبرت اومد کنار من و با هم رفتیم بیرون

ویلیام کمک شادان کرد و سوار شد و بعد خودش سوار شد..شهاب هم کمک شادی کرد و خودش سوار شد

romangram.com | @romangram_com