#دلتنگ_پارت_481
احساس ضایعی کردم..بدون نشون دادم اهمیتی بهش حوله و لباسمو برداشتم و رفتم توی حمام
وان داشت!!چی میشد منم یکم توی وان حمام کنم؟
آب گرم رو باز کردم و وقتی که پر شد شیر آب رو بستم و شامپوی مخصوصش رو که بوی عطر عالی داشت،داخل ریختم و روی آب پر از کف شد
لباس هامو درآوردم و رفتم و توی وان نشستم..حس خیلی خوبی میداد!حس آرامش!
چشم هامو بستم و بوی عطر شامپو رو به تکا تک سلول های بدنم تزریق کردم که تمام سیستم بدنم آروم گرفتن
نیم ساعتی داخل وان بودم که بلند شدم و بعد از شستن خودم زیر دوش آب،بدنمو با حوله خشک کردم و لباس هامو تن کردم..از حمام خارج شدم که دیدم شهاب هنوز هم همونجاست..با ورود من،بلندشد و وارد حمام شد
موهامو با سشوار خشک کردم و نشستم پشت میز و کرم و لوسیون به بدنم زدم..اونقدر خوابم میومد که چشم هام رو به زور باز گذاشته بودم
رفتم و روی تخت دراز کشیدم و به در حمام چشم دوختم!من انتخابم شهابه و من کسی نیستم که به بازی گرفته شم!انتخاب من درسته..یعنی باید درست باشه..شهاب مرد سستی نیست که با عشوه این دختر و اون دختر بره سمتش اما بازم به جنس مذکر اعتباری نیست
همونطور که توی فکر بودم چشم هام خمار شدن و پلک هام روی هم قرار گرفتند!
* * *
صبح با تابش نور خورشید چشم باز کردم!لعنتیا چرا پرده رو میکشین؟!
با بی میلی بلند شدم..چشم هامو مالیدم و بالاخره تونستم فضای اتاق رو ببینم..دیشب از خستگی نمیتونستم سر پا بمونم
اتاقی از ترکیب رنگ های حنایی و طلایی بود..واقعا زیبا بود
رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون..نگاهی به ساعت انداختم.ساعت 8 بود..اوف
موهامو خشک کردم و پشت سرم گیس کردم..شلوار جین آبی رنگی،با مانتوی سفید تابستونه ای و شال سفید و کفش عروسکی سفید پوشیدم و رفتم پایین..
همه سر میز صبحانه بودن
با دیدنم شادان لبخندی زد و گفت_صبح به خیر..گفتم شاید خسته باشی،گفتم بیدارت نکنن
لبخندی زدم و گفتم_ممنون..صبحتون بخیر
شادی و شادان صبح بخیری گفتن و ویلیام هم با لبخند روبهم گفت_good morning
لبخندی به چهرش پاشیدم و سر میز،کنار شهاب نشستم.نامرد حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت
romangram.com | @romangram_com