#دلتنگ_پارت_483
اگر بگم قلبم اون لحظه پودر نشد کاملا دروغ گفتم..شاید چیز خاصی نباشه اما اونقدر دلم رنجید که دوست داشتم جیغی از ته دل بکشم و این کف ضجه بزنم..ویلیام کمک زنش کرد و حتی شهاب به من نیم نگاهی ننداخت..من نمیتونم اینجا بمونم دیگه..اینجا واسم زهرماره
آلبرت میدونست انگلیسیم خوب نیست بنابراین جوری که بفهمم بهم گفت سوار اسب شم
اولش کناره گیری کردم که شادی با اسبش اومد کنارم و گفت_ یالا دختر زود باش..راه میوفتی
به ناچار با کمک آلبرت سوار شدم
شادی_خاطره یکم خودت برو آسونه
من_چی میگی؟کجاش آسونه؟
شادی_ای بابا..اینجا بزرگه راحتی..برو اگر چیزی شد آلبرت میاد کمک
با این حرف هاش تحریک شدم که خودم برم..آلبرت رفت کنار و من هم با گفتن بسم الهی،آماده شدم
از اونجایی که هیچی نمیدونستم همچین لگدی به پهلوی اسب بیچاره زدم که به قول خودمونی مثل موتور تک چرخ زد که من از عقب پرت شدم زمین و در پی اون جیغ بلندی با وحشت کشیدم که همه نگاه ها برگشت سمتمون
کمرم تیر بدی کشید که نفسم واسه لحظه ای بند اومد..نگاهشون کردم
شادی با ترس از اسب پرید پایین و اومد سمتم..ویلیام و شادان هم اومدن و همه میگفتن چت شد؟خوبی؟
اما من چشمم به کسی بود که داشت میومد سمتم با نگرانی..خوشحال بودم که نگرانم شده اما بعدش چیزی رو دیدم که برخودم لعنت فرستادم و با نگرانی به چیزی که منتظرش بودم چشم دوختم..بقیه هم برگشتن اون صحنه رو دیدن
شادی با نگرانی دستمو فشرد و گفت_خاطره اینجا اینجوریه سخت نگیر..بخدا باور کن چیزی نیست..الانم کمرت درد گرفت بلند شو بریم داخل
واسه اینکه از اونجا برم،به سختی خودمو بلند کردم و با کمک شادی،زیر نگاه های نگران ویلیام و شادان رفتیم داخل
شادی منو برد توی اتاق و خودش رفت تا تنها باشم و چقدر ممنونش شدم.روی تخت دراز کشیدم و چشم هامو بستم..اشک هام شروع کردن به باریدن!پس بگو چرا آقا اونقدر هول بود!میگفت منتظر دیدار یه نفره..شادی گفت خواهرش هست اما من حس کردم باید یه دختر جلف و لوند باشه
چشم هامو روی هم فشردم و دوباره اون صحنه رو توی ذهنم مرور کردم
شهاب داشت میومد سمتم که با صدای جیغ دختری برگشت عقب که هنوز دیدار اون دختر رو هضم نکرده،اون دختر شهاب رو..... وای خدا..مطمئنم دوست دخترشه..آره دوست دخترشه!
درسته که میگن عقرب حتی اگرم سوسمار بشه بازم عقرب میمونه و نیششو میزنه بالاخره
شهاب هم همون عقربه..حتی اگرم عاشق من بشه و جز من کسیو نبینه،بازم دوست دخترهای رنگ و وارنگش توی زندگی ما پیدا میشن..من هنوزم اون بوی عطر رو باور نمیکنم
بجای اینکه از اون بوی عطر من با شهاب قهر باشم اون قهرکرده!نگو که میخواسته از شر من اینجا خلاص شه تا من نیام و خوش باشه اما من اشتباه کردم و واسه اینکه سفر به مزاجش خوش بیاد باهاش اومدم اما همه چیز برعکسه
romangram.com | @romangram_com