#دلتنگ_پارت_464


حرفی نزد

دستمو دور بازوش حلقه کردم و گفتم_خب نمیخوای به من این آبشار رو نشون بدی؟

بدون حرفی راه افتادیم سمت آبشار!!با دیدن آبشار و هجوم هوای خنک روحم شاد شد!کوه خیلی بلندی بود که از بالا آب با شدت به پایین سرازیر میشدن..روی کوه گیاه هایی روییده بود که باعث شده بود قسمت هایی از کوه سرسبز باشن

من_وای چقدر اینجا خوشگله

شهاب_نرو نزدیک خطرناکه

من_شهاب بالای کوه دریاچه ای چیزی هست؟

شهاب_نه این آب ها از دل کوه خارج میشن

من_چه جالب

و محو تماشای آبشار شدم..سرمو روی شانه ش گذاشتم و گفتم_بازم ببخشید اصلا دلم نمیخواد بخاطر دو تا حرف ناراحتت کنن

شهاب_ناراحت؟هه من اگر قرار بود به دل بگیرم که اینجا نبودم..احترام تو گذاشتم وگرنه فکشو میاوردم پایین

با ترس گفتم_یه وقت اینکارو نکنیا

شهاب_نه

یکم به مناظر اطراف نگاه کردیم..راستش آدم ه*و*س بازی نبودم اما بخاطر اینکه عشقم آروم بگیره میخواستم به بهونه ای باهاش خلوت کنم اما خودش از زیرش در میرفت

من_شهاب هیچ جا که نمیای حداقل بیا بریم این اطراف بگردیم

بدون حرفی راه افتادیم..از شانس خوبم،اون قسمت هم خلوت بود و گر چه زیبا

پنجه هامو بین پنجه های دست شهاب قفل کردم که با سر انگشت هاش پشت دستمو نوازش کرد

ایستادم که باعث شد اونم بایسته..همونطور دست در دست هم رو به روش ایستادم و با دست آزادم روی گونش کشیدم و گفتم_امروز میگذره..به دل نگیر من احساس خیلی بدی دارم از سکوت تو..اینکه خو نمیگیری

سرد جواب داد_میدونی که من خوشم نمیاد دیگه هرکس پای هر چی که میخواد بزاره

من_چرا از من دوری میکنی؟

نزدیک تر شدم.فاصله زیادی به اتمام نمونده بود که شهاب گفت_من دوری نمیکنم فقط اعصابم خورد شد..الانم بیا بریم که حوصله ندارم باهاش بحث کنم

romangram.com | @romangram_com