#دلتنگ_پارت_463


دایی مازیار از اون طرف،سریع پرید میون حرفم و گفت_بشین کجا میری؟با هم اومدیم همه با هم میریم اونجا..زشته بقیه کار کنن تو بشینی..بلند شو بیا این مرغا رو ببر تا سفره پهن کنن

آه از نهادم افتاد!خدایا فقط امروز زهرم نشه،که دیگه محل هیچکدومشون نمیزارم

مرغ ها رو بردم سر سفره و بعد از چند دقیقه اونا هم اومدن و نهارو خوردیم..بدون توجه به بقیه واسه نهار پیش شوهرم نشستم..

سفره رو جمع کردیم که شهاب بلند شد و رو بهم گفت_خاطره میخوام برم دستمو بشورم میای؟

دستشویی با اینجا کمی فاصله داشت یعنی میشد طرف های پارکینگ

من_آره میام

دایی مازیار بلند شد و رو به روی شهاب ایستاد و با خشم گفت_چرا هی میخوای دست این دخترو بگیری در بری؟کارات منو یاد اون آریای نکبت میندازه..اونم تا میرفتیم بیرون یا توی اتاق چنبره میزد با زنش یا هم با هم میرفتن میگشتن و با کسی خو نمیگرفت..درست بشین و...

شهاب با سردی میون حرفش پرید و گفت_مشکل تو با من چیه؟چون مثل آریام؟

دست و پام میلرزیدن..بقیه هم ترسیده بودن

مامان بزرگ_شهاب بیا پسرم اینجا بشین..بیخیال..مازیار تو هم سر به سرش نزار

دایی مازیار پوزخندی زد و گفت_آخر و عاقبت آریا میدونی چی بود؟مرگ..چون پولدار بود طرف ما نمیومد چون سطحش از ما بالاتر بود اما مگه بقیه هم نبودن؟

شهاب دستی پشت گردنش کشید و دوباره با سردی که کمی عصبانیت چاشنیش شده بود گفت_چون میخوام برم دستمو بشورم یعنی پولدارم و شما رو پایین میدونم؟چون میخوام دست زنمو بگیرم باهاش یکم قدم بزنم یعنی باید آخر و عاقبتم مرگ باشه؟

با این حرف شهاب لرزش تنم بیشتر شد

من_دایی ول کن

خاله سپیده_راست میگه مازیار باز زهرمون کردی؟بیا بشین سرجات بزار برن خوش باشن..ما خودمونم قبل نامزدی رفتیم مسافرت ولشون کن جوونن خوش باشن

شهاب دستاشو مشت کرد و راه افتاد..پشت سرش سریع رفتم اما تا اومدم بهش برسم رفت داخل دستشویی

گوشه ای ایستادم و با پام زمین رو ضرب گرفتم که بعد از چند دقیقه شهاب بیرون اومد

بدون توجه بهم راه افتاد..همونطور که ایستاده بودم با بغض گفتم_چرا بخاطر اونا به من کم محلی میکنی؟

برگشت طرفم و گفت_خاطره بیا بریم نمیخوام زهرت شه..تحمل میکنم غروب بر میگردیم

دستشو گرفتم و با چشم های مملو از اشک رو بهش گفتم_شهاب به دل نگیر!چون بابام رقیب سپهر بوده با بابا مشکل داره واسه همین هم اینکه تو مثل بابا پولداری،تو رو یاد اون میندازه ولی باور کن بابام خیلی مرد خوبی بوده فقط اینا باهاش مشکل دارن

romangram.com | @romangram_com