#دلتنگ_پارت_465


و ازم دور شد و راه افتاد..دلم شکست..من بخاطر اون پاروی غرورم گذاشتم اما اون کناره گیری میکنه؟!

سرمو انداختم پایین و با فاصله ازش،پشت سرش راه افتادم

رقتی رسیدیم پیش بقیه،بدون حرفی هر دو جدا از هم نشستیم..من به اطراف خیره و شهاب با گوشیش ور میرفت..فکر کنم دایی دلش خنک شده بین ما رو بهم زد

مامان بزرگ_نیما پسرم اون سبدو میاری توش میوه هست بدم بخورین؟

سبد نزدیک شهاب بود واسه همین قبل از اینکه نیما بلند شه شهاب گفت_من میدم بهتون

و سبدو برداشت و بلند شد بیاد بده دست مامان بزرگ،که دسته ی سبد در رفت و سبد از دست شهاب افتاد اما چیزی ازش نریخت

دایی مازیار رفت سمت سبد و بلندش کرد..همونطور که میرفت طرف مامان بزرگ گفت_هیچیم بلد نیست

شهاب دیگه آتیش گرفت..چیزی که نمیخواستم بشه شد

از پشت دست دایی مازیارو گرفت و برش گردوند طرف خودش

با خشم از لای دندون غرید_مشکل تو با من چیه؟اصلا مشکلت با خودت چیه؟ 40 سالته؟خب باشه منم 30 سالمه..پس فکر نکن داری با بچه حرف میزنی..به احترام بقیه هیچی نگفتم ولی بسه..اگر به خاطره چیزی میگم چون زنمه کسی حق دخالت نداره مخصوصا تویی که نه داییشی نه کسو کارش..پس دخالت نکن که اون منم که باید به تو گیر بدم..سبد از دستم افتاد نشون این نیست که توی پول غرقم..من اگر خوره ی پول داشتم میرفتم با ملکه انگلیس ازدواج میکردم و دهن تو رو میبستم پس ببند اون وامونده رو که داره عصبیم میکنه

دایی مازیار عصبانیت وجودشو فراگرفته بود..از ترس به خودم نمیگنجیدم

دایی مازیار_انگار دور برت داشته هان؟

و یکی خوابوند توی صورت شهاب که باعث شد من جیغ بلندی بکشم و دایی نیما و خاله سپیده و مهسا هجوم ببرن سمتشون

شهاب دستشو گرفت و پیچ داد.همونطور که دستشو فشار میداد غرید_من عقده ی کتک کاری ندارم..بخوام نشونت بدم دندون توی دهنت نمیزارم

و دستشو ول کرد و راه افتاد و رفت..دنبالش رفتم اما اون سریع سوار ماشین شد و راه افتاد

اشک هام راه خودشونو باز کردن..شرایطم جوری شده که حتی نامزدم ولم میکنه و میره..جوری شده که کسی که هیچ نسبتی بهم نداره واسه زندگی من تصمیم میگیره و اونو از هم میپاشه..

با سری افکنده رفتم سمتشون

دایی مازیار رو بهم گفت_کجا رفت اون...

با جیغی که کشیدم سکوت کرد و همه نگاهم کردن..حتی کسانی هم که نزدیکمون بودن بهمون چشم دوختن

رو بهش داد زدم_تو کی هستی که اجازه نمیدی نامزد من بیاد سمتم؟تو کی هستی که به اون تیکه میندازی؟اون بیشتر از تو حالیشه..15 سالی که تو چمبره زده بودی اون داشت زندگیشو میکرد کاری که تو بلند نبودی..تو نه دایی منی نه چیز دیگه ای!زندگی منو از هم نپاشون!چون اون دوستت به زور مامان منو به عقد خودش در آورد الان اون شده بابای من و تو عموی من؟هان؟چون تو با دیدن بابام و شوهرم که اونقدر شعورشون از شماها بالاتره که چشم دیدنشونو ندارین من باید تاوان پس بدم؟اینکه تو و سپهر هیچکدومتون نتونستید مامان منو عاشق خودتون کنید باید تاوانشو من پس بدم؟دیگه تو زندگی من دخالت نکن..تو..هیچکس..نیستی..هیچکس..فقط غریبه ای همین..دیگه پاتو توی ده متری زندگی ما نزار

romangram.com | @romangram_com