#دلتنگ_پارت_439
سریع رفتم سمت حمام! آب داغو باز کردم و زیر دوش قرار گرفتم..آب که به صورتم میخورد سوز بدی میداد اما به زور تحمل کردم..چکارکنم؟مامان بزرگ حتما میفهمه
شیر آبو بعد از چند دقیقه بستم و رفتم بیرون..لباس خواب سفید صورتی پوشیدم و موهامو همونطور خیس دورم رها کردم
رفتم سمت میز آرایشی و کمی کرم به کل صورتم زدم..از رنگ کبودیش کمی کاسته شد اما اگر بهش دقیق میشدی کاملا مشخصه
در اتاقو باز کردم و رفتم پایین
خداروشکر مامان بزرگ نگاهم زیاد نکرد
بعد از خوردن صبحانه پای تلوزیون نشسته بودم که صدای مامان بزرگ از توی آشپزخونه بلند شد
_شهاب کی میاد برید خرید؟میخوام بگم یکم شکر و گلاب و آرد بخری با میوه برای دو روز دیگه
من_فعلا نمیریم چند روز دیگه میریم؟
مامان بزرگ_یعنی چی؟وقت کمه دختر
خونم به جوش اومده بود..حتی نمیخوام اسمشو بشنوم
داد زدم_اصلا من نمیخوام ازدواج کنم..ولم کنید..میخوام درسمو بخونم
مامان بزرگ اومد بیرون و با تعجب گفت_چته دختر؟چرا جوش میاری؟یعنی چی نمیخوای؟شگون نداره این حرفا..اصلا مگه اون پسر چشه؟
همونطور که سعی میکردم جلوی اشکامو بگیرم گفتم_دعوامون شد..لطفا چیزی نپرس بزار بعد خودم تعریف میکنم..حالم اصلا خوب نیست
لا الله الا اللهی گفت و وارد آشپزخونه شد
نفس عمیقی کشیدم و دوباره مشغول شدم
ساعت حدود های 5 بود که رفتم و از سرکوچه وسایل هایی که مامان بزرگ میخواست رو خریدم
تا آخر شب خودمو مشغول کردم..به بهار زنگ زدم اما حرفی از دیشب نزدم
سمیراجون زنگ زد و بهش گفتم پس فردا صبح دعا داریم و ظهر هم میریم سرخاک بابا و همونجا واسش مراسم میگیریم چون ازمون دوره
اونم با ناراحتی گفت بخاطر شادی روح هردوشون فردا شروع میکنه به حلوا و شیرینی پختن و گفت که نهار هم برعهده خودشون
تشکری کردم و رفتم توی اتاق..صبح باید بلند شیم خونه رو مرتب کنیم
romangram.com | @romangram_com