#دلتنگ_پارت_440
تعجبش اینجا بود که نه شهاب و نه حتی شادی حالی ازم نگرفتن..هه توبه ی گرگ مرگ است..وقتی نمیتونه عوض شه و اعتماد کنه مشکل اونه نه من..
بدون هیچ فکری به شهاب،ساعت 9 گرفتم خوابیدم
* * *
(از زبان شهاب)
با صدای بلند خدمتکارا رو صدا کردم
_مهلا؟؟؟غنچه؟؟؟
مهلا و غنچه که هر دو خواهر بودن و مهلا بزرگ تر بود،به اومدن پیشم
مهلا_بفرمایید آقا
چشم هامو بستم و گفتم_مهلا تو حوله مو ببر زیرزمین و استخرو آماده کن.غنچه تو هم یه شیشه وتکا از کمد رو ببر همونجا
و تاکید کردم_تا پنج دقیقه ی من میام پایین باید همه چی آماده باشه
سرتکون دادن و رفتن تا کاراشونو کنن..وتکا؟هه
اونقدر مغزم درهم برهمه که نمیتونم از این چیزا بگذرم..شاید آب سرد از التهاب درونم کم کنه و وتکا منو از این دنیا کمی خارج کنه
کی گفته هپروت بده؟خوشا بحال کسایی که شب و روزشون رو در هپروت سیر میکنن حداقل مثل منی که بدبختی مثل بختک افتاده به جونم،درگیر این زندگی سیاه نیستن..توی خودشونن..توعالم رویاشون..اصلا من رویایی دارم؟
دست هامو مشت کردم و از جام برخاستم و رفتم زیر زمین جایی که استخر قرار داشت..همه چیز آماده بود
توی یه حرکت لباسمو در آوردم با شلوارم و پریدم توی آب
رفتم سمت شیشه ی وتکا و یه جام پر کردم و همونطور که سعی داشتم آروم آروم مزش کنم،بدنمو توی آب نگه داشتم تا سرمای آب این گرمای عشق و بدبختی رو از بدنم خارج کنه
عشق؟عشق چیه؟اصلا خاطره کیه؟
با یادآوری اون مشتی که خوابوندم توی صورتش اعصابم خورد شد..شیشه ی جام توی دستم رو با تمام قدرت فشردم..میخواستم عذاب وجدانمو سر این شیشه خالی کنم
توی یه حرکت،شیشه توی دستم شکست و اونقدر با شدت فشار دادم که خورد شیشه ها توی پوست و گوشت دستم فرو رفتن..از آب خارج شدم..دندون هامو به هم فشردم و خورد شیشه هارو از دستم در آوردم
خون از دستم چکه میکرد..اهمیت ندادم و حوله رو دورم پیچیدم و رفتم بالا
romangram.com | @romangram_com