#دلتنگ_پارت_438
جلوی خونه نگه داشت و بدون انداختن نگاهی بهم گفت_منتظر بمون تا ماشینا رو جابه جا کنم و سوییچو بهت بدم
از ماشین پیاده شدم و کنار در ایستادم و سعی داشتم با دستمال اشک هامو پاک کنم اما با محو شدن اون قطرات اشک،قطرات دیگه ای جایگزینش میشدن
شهاب با ریموتی که به کلید ماشین وصل بود،درو باز کرد و سریع جاهای هر دو ماشینو عوض کرد و من همچنان در همون حال سرجام ایستاده بودم و آروم اشک میریختم
اومد جلوم و سوییچو به طرفم گرفت..بدون اینکه نگاهش کنم سوییچو ازش گرفتم و خواستم داخل برم که بازومو گرفت
دستشو گذاشت زیر چونم و سرمو بلند کرد و گفت_ببینم صورتتو
با دیدن صورتم چشم هاش گرد شدن..توی چشم هاش واسه لحظه ای نگرانی موج زد..سرمو به شدت عقب کشیدم و رفتم داخل
ریموتو زدم تا در بسته شه
بعد از اینکه در بسته شد، پشت در نشستم و یه دل سیر گریه کردم..به خودم که هنوز نامزد هم نکردم دارم از شهاب کتک میخورم..به خودم که واسه شادی اون به خودم رسیدم اما اون بجای حتی ذره ای توجه بهم از اولش با داد و بیداد شروع کرد به سرزنش کردن و تیپمو به چشمم زدن..کسی که پاکی من از سر زبونش کنار نمیرفت حالا داشت به من عاشق تهمت ناپاک بودن میزد
صورتم میسوخت..میدونستم کبود شده
رفتم سمت حوض و صورتمو شستم و با دستمال آرایشمو مرتب کردم و رفتم سمت در..شالو روی قسمتی که شهاب مشت زده گذاشتم و وارد شدم
مامان بزرگ داشت ظرف میشست
بدون اینکه برم پیشش گفتم_سلام
مامان بزرگ_سلام..بیا اینجا ببینم چی خریدی؟
من_چیزی نخریدیم..سفارش دادیم بعد میارنشون..من خیلی خستم میرم بخوابم..و سریع رفتم بالا
لباسامو عوض کردم و پریدم روی تخت و تا صبح یکسره زار زدم که ساعت های 6 بود از زور درد صورت و سوزش چشم،خوابم برد
* * *
صبح از درد صورت چشم باز کردم..اونقدر صورتم درد میکرد که دوست داشتم سرمو محکم به دیوار بکوبم
تا چشم باز کردم اشک هام دوباره شروع کردن به باریدن
بلند شدمو رفتم سمت آینه..صورتم کبود شده بود و به سیاهی میزد و پف هم کرده بود
سرمو خم کردم و اجازه دادم اشک هام دوباره جاری شن
romangram.com | @romangram_com