#دلتنگ_پارت_433
چشم هامو بستم و با از بین بردن فاصله اجازه ندادم حرفی بزنه
ازش جدا که شدم گونمو بوسید و کنار گوشم خیلی آروم زمزمه کرد_انقدر دوست دارم که حاضرم واسه از دست ندادنت دنیا رو به جهنم بکشم
با لبخند رو بهش گفتم_تا تو نخوای من هیچوقت ازت جدا نمیشم..حالا هم دیگه برم که یکی میبینه بد میشه
سرتکون داد
من_خداحافظ
و از ماشین پیاده شدم..جوایی نداد..مطمئن بودم که سر تکون داد
قبل از اینکه در ماشینو ببندم گفتم_ماشینو ببر دستت باشه..منکه فعلا نیازی بهش ندارم..هر وقت خواستی بیا ماشینتو ببر اونجا جاش امنه
شهاب_باشه
من_راستی نشنیدم خداحافظی کنی
خنده ی کوتاهی سر داد و گفت_خدانگهدارت
من_خدا به همراهت..
دستی تکون دادم و با کلید درو باز کردم و وارد خونه شدم
* * *
صبح با صدای داد و بیداد مامان بزرگ چشم باز کردم
من_وای مامان بزرگ چی شده؟
مامان بزرگ با حرص گفت_چقدر میخوای تو؟بلند شو ساعت 1 هست..لباس کثیف هاتو بده میخوام بشورم..تو هم بلند شو نهارتو بخور خونه رو جا رو بکش..از کمر افتادم
پتو رو با حرص کنار زدم و بلند شدم
همونطور که وارد دستشویی میشدم گفتم_لباس کثیفام توی سبد داخل حمام اتاقه
بعد از شستن صورتم رفتم پایین و نهارمو زود خوردم و شروع کردم به جارو کشیدن خونه..مامان بزرگ هم رفت تا لباس ها رو روی بند پهن کنه
بعد از اینکه شیشه ی میز وسط رو با دستمال تمیز کردم رفتم بیرون توی حیاط و روی تاب نشستم
romangram.com | @romangram_com