#دلتنگ_پارت_434


رو به مامان بزرگ که داشت لباس ها رو گیره میزد گفتم_ یه چند ساعت دیگه میخوایم بریم خرید وسایل نامزدی..من نمیتونم بزارم همه چیو شهاب بگیره..رسمه که نامزدی برعهده ی دختر باشه..مامان بزرگ زنگ بزن به بابا بزرگم تا ویلای شمالو بزاره واسه فروش و زمین اونجا رو هم بفروشه

مامان بزرگ_چه زمینی؟

من_همون خونه ای که با مامان داخلش بودیم..خونه کاملا سوخت..زدنش زمین و فقط زمینش مونده..نمیتونم با اون یه تیکه زمین پر از خاک و گل خاطرات مامانو زنده کنم پس بهتره بفروشیمش

مامان بزرگ_باشه مادر..بسه فقط اسم خورشید و نیار..چند روز دیگه هم چهار ماه و ده روز مامانته مراسم داریم..میخوام بخاطرش دیگه کم گریه کنم

نفس عمیقی کشیدم..چقدر زمان زود میگذره!به سرعت نور

چهار ماهه مامانم نیست..چی سخت تر از این میتونه باشه؟

بلندشدمو برای فرار از فکر مامانم،به چمن های حیاط آب دادم و حوض رو تمیز کردم و دوباره با آب پرش کردم..چند تا غنچه ی گل هم روی آب ریختم

تاب هم زنگ زده بود و صدای قیژ قیژ زیادی میداد رو کمی روغن زدم تا از صداش کاسته بشه..گرچه حاضر نیستم تابو عوض کنم

نگاه ساعت کردم..ساعت 5 بود..رفتم داخل..سر تا پام کثیف شده بود..سریع دوشی گرفتم و بعد از اتمام کارم نشستم پای میز آرایشم..میخوام امشب رو واسش خوشگل کنم

با بابلیس موهامو فر درشت کردم و جلوی موهام رو هم به صورت تاق زدم و پشت موهامو باز گذاشتم

رفتم سمت کمد لباسی..یه مانتوی بافت پاییزی چسبون به رنگ بادمجونی پوشیدم با شلوار دمپا گشاد مشکی و شال بلند مشکی..کفش هم نیم بوت چرم مشکی پوشیدم

از بافت تنگم میترسیدم!اگر بدش اومد چی؟برای جلوگیری از دعوا،با اینکه هوا خیلی سرد نبود،یه پالتوی مشکی رنگی که مطمئن بودم زیاد گرم نیست رو روی بافت پوشیدم

واسه آرایش هم خط چشمی کامل دور چشم هام کشیدم به همراه رژ لب صورتی مات

یکم هم عطر به خودم زدم و روی تخت نشستم

گوشیمو در آوردم و شماره ی شهابو گرفتم..بعد از چند تا بوق جواب داد

شهاب_جانم

من_سلام.جانت بی بلا..من آمادم..ساعت 7 هست کجایی پس؟

شهاب_نزدیکم..بیا توی حیاط بوق زدم بیا بیرون

من_باشه..منتظرم

رفتم پایین

romangram.com | @romangram_com