#دلتنگ_پارت_418


توی خیابون،روی نیمکتی نشستم و گوشیمو در آوردم..دوتا میسکال از شادی داشتم

زنگش زدم

شادی_جانم

من_کجایی تو؟

شادی_من دارم میرم خونه!تو چی؟

من_منم دارم میرم خونه

شادی_چی؟مگه پیش شهاب نیستی؟

من_انگار حالش زیادی خوبه ولش کردم اومدم

شادی_وای خاطره!مگه شما فکر میزارید واسه آدم؟من میخواستم شهاب خوب شه چون فردا تولد تو هست؟

من_نه بابا..امروز 8 مهر هست..10 مهر تولدمه

شادی_حالا همون..واست تولد میخوایم بگیریم.با بهار برنامه ریختیم،مهدیس و پروانه هم میان

من_شادی چی میگی تو؟نمیخوام

شادی_من؟من حرفی نزدم.بهار به من گفت این کارو کنیم منم قبول کردم به شهاب هم گفتیم اونم از خدا خواسته قبول کرد

ته دلم شیرین شد

من_بیخیال

شادی_خاطره.فدات شم!منم خبر دارم داداشم دوست داره..بزار تولدت بهونه ای بشه واسه نزدیک تر شدن شما

من_شادی من باور نمیکنم علاقش جدی باشه

شادی_باورکن..شهاب برای اولین بار میبنم در برابر دختری کوتاه میاد..حتی پولم داد تا برنامه ی تولدتو بچینیم

نفس عمیقی کشیدم و گفتم_نمیدونم چی بگم! امیدوارم حرفای شما واقعیت داشته باشه

شادی_داره!داره..من دیگه رسیدم خونه..پس فردا منتظرتماااا باشه؟

romangram.com | @romangram_com