#دلتنگ_پارت_405
بابا_خب چرا زن نمیگیری؟
پوزخندی زدمو گفتم_دنیا پسته!منم از اون پست تر!همه لنگه هم!کسی هم که خوب باشه اصلا آبش با من توی یه جوب نمیره..فقط بلدم برونم
بابا_خب عوض شو
چشم هامو بستم و گفتم_دلیلی نمیبینم که عوض شم!چیزی نیست که باعث شه عوض شم!
بابا_هی پسر!!نکنه عاشق شدی؟
پوزخندی زدمو گفتم_عاشق؟نه ولی...
نمیدونم چرا!دلم میخواست با بابا درد و دل کنم..توی زندگیم هیچ کسی نبود به من بگه چکارکن و نکن!همیشه کارام از روی بی فکری و بدون تجربه بودن واسه همین همیشه آخر راهم بن بست ختم میشد
بابا دستمو توی دستش گرفت و گفت_بهم بگو پسرم..بزار منم حس کنم پدرم و بخوام به پسرم کمک کنم
چشم هامو روی هم فشردم و گفتم_بابا من عاشق نیستم اما دل کثیفم داره کم کم باخته ی یه دل پاک!یه دل صاف!یه دل ظریف و شکننده میشه
انقدر کثیف بودم که از خودم روندمش..حالا هم تا اینجا
به گلوم اشاره کردم و ادامه داد_تا اینجا توی باتلاق گیر کردم
بابا خندید و گفت_مثل جوونی های خودمی..منم همین طور بودم..مامانت یه زن باخدا بود و من..
بگذریم..میدونی من چکار کردم؟اخلاق منم مثل تو بود..من خودمو عوض کردم..یکم شخصیت شوخ طبع و شیطنت رو توی وجودم حل کردم..زنا از شیطنت خوششون میاد واسه همین سعی کردم با سر به سر گذاشتنش دلشو ببرم که موفق هم شدم..اخم رو کنار گذاشتم و سعی میکردم ناز دخترونشو بخرم..خوشم میومد قهر میکرد واسم!هر بار که قهر میکرد با گل و این چیزا نازشو میخریدم..زیاد دور و برش میرفتم وقتی که ازم فراری بود..داد میزد گاهی اوقات سرش داد میزدم ولی کم کم فهمیدم که باید من آروم بگیرم
حرف هاش آرومم کرد
رو بهش گفتم_ممنون..
بابا_وقتی تو حاضر شدی بخاطر اون به حرف های منی که نسبت بهم سردی گوش بدی یعنی میخوایش!برات مهمه!پس دست بجنبون که وقتت کمه و سنت داره بالا میره!تو الان باید بچه هم داشته باشی!مرد شدی!برو دنبال بختت نه لذت همراه با تختت
سر تکون دادم و بدون حرفی بلند شدم..دستی رو شونه ی بابام کشیدم و راهی پله ها شدم
بین راه بودم که با حرفی که زد لحظه ای نفس توی سینم حبس شد و پاهام به پله ها چسبید
_اون دختر،همونی نیست که مینارو با چاقو زد؟چون از اون موقع دیدم رفتارت با مینای کله شق سردتر شده و اینکه جدیدا توجه زیادی بهش نشون میدی
دستی روی موهام کشیدم و حرفی نزدم
romangram.com | @romangram_com