#دلتنگ_پارت_390


با این حرفش دنیا رو سرم خراب شد..7 ماه..با اینکه منتظر 30 سال بودم اما حالا که فکرشو میکنم میبینم 7 ماه هم زیاده..چشم هام پر از اشک شد..صدای شاکی مامان بزرگ و بقیه بلند شد..غوغایی شده بود..قاضی به همراه دادستان و بقیه محل رو ترک کردن و مامور ها اومدن دست منو گرفتن و راهی شدن..مامان بزرگ و بقیه با جیغ و داد دنبالم راه میومدن که چند تا مامور دیگه سد راهشون شدن

وقتی قاضی اعلام حکم کرد مینا گلایگی کرد که چرا انقدر کم؟!؟!

چشم هامو بستم و اجازه ی جاری شدن سیل اشک هام رو دادم.این چه بدبختیه آخه

* * *

دو هفته از بودنم توی این چهاردیواری میگذره..گذشت هرلحظه واسم قد سال هست..بعضی موقع ها دیگه کم میارم اما به خودم نهیب میزنم که من باید قوی باشم..درسته من باید قوی باشم وگرنه بازیچه ی دست این روزگار نامرد میشم

با سکینه صمیمی شدم..توی این شرایط بد حداقل بودن اون کنارم جای شکر داره

اون زن نفرت انگیز که حالا فهمیدم اسمش زینب هست،بیشتر از قبل سر به سرم میذاره..یعنی در کل بگم آزارم میده

مامان بزرگ و سمیراجون زیاد بهم سرمیزنن..اما..

تنها چیزی که دلگیرم میکنه ندیدن شهابه!

بعد از دادگاه دیگه ندیدمش!به سکینه در موردش گفته بودم!با اون درد و دل نکنم با کی کنم؟

با صدای اعلام وقت برای صرف نهار از فکروخیال کوچ کردم و به خودم اومدم..با سکینه بلند شدیمو راهی شدیم

غذای اینجا چیزی نبود جز مقدار خیلی کمی برنج با خورش قیمه توی یه ظرف یکبار مصرف کوچک

به صورت صف پشت سرهم میرفتیم جلو تا نهارمونو بگیریم..بازم کاچی بهتر از هیچی!

سکینه اون طرف تر منتظرم بود تا باهم بریم توی حیاط نهارمونو بخوریم..با لبخند رفتم سمتش

هنوز چند قدمی طی نکرده بودم که زینب یکدفعه و به طور ناگهانی پاشو جلوم دراز کرد که باعث شد با زانو بخورم زمین و تمام غذام روی زمین خالی بشه!

چشم هامو بستم..دیگه داشت خستم میکرد..دارم به زور اینجا رو تحمل میکنم ولی این نمیزاره

سکینه دوید سمتم و ازم حالمو میپرسید اما اون لحظه همون حال موقع انجام جرم رو داشتم..با نفرت از سرجام بلند شدم و توی دو قدمیش ایستادم..داشت میخندید و تمسخرم میکرد

با حرص روسری قرمز گل گلی سرمو سفت کردم و توی یه حرکت به عقب هلش دادم که باعث شد محکم به دیوار برخورد کنه

با تمتم توانم فریاد زدم_دیگه داری خستم میکنی!هرچی مراعاتت میکنم فایده ای نداره!چه مرگته ضعیفه؟رگه هاریت زده بالا نیا رو نُرو من راه برو..بخدا شاهده دفعه بعد زندت نمیزارم

به نفس نفس افتاده بودم..بعدا از شنیدن حرف هام و با نزدیک شدن نگهبان ها به سمتمون شروع کرد به داد و فریاد و ناله کردن..میگفت زدمش..اون دار و دسته هاش هم میگفتن من همین کارو کردم و من فقط با تعجب بهش خیره شده بودم..از این همه دروغ اونم جلوی من

romangram.com | @romangram_com