#دلتنگ_پارت_391


سکینه میگفت که دروغ میگن اما اون سنگ دل ها حرف زینب رو باور کردن

بغض به گلوم چنگ زد!تنها هدفش سنگین کردن پرونده ی منه!منه بدبخت که دیگه با این پروندم حتی دانشگاه هم راهم نمیدن

نگهبانا دستمو گرفتن و بردنم..هرچی التماس کردم ولم نکردن

* * *

با صدای محکم بسته شدن در آهنی،تمام اون اتاقک کوچیک تاریک شد..از ترس رفتم توی قسمت مثلثی شکل دیوار چنباتمه زدم و زانوهامو توی آغوش کشیدم..به هر چیزی فکر میکردم جز انفرادی

سرمو روی زانوهام گذاشتم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم تا ترسم بیشتر نشه

با گریه شروع کردم با خدای خودم راز و نیاز کردن

_خدایا این چه مصیبتیه؟!آواره شدم!حالا هم افتادم انفرادی!چرا کسی کاری نمیکنه؟کاش مامانم بود تا با دیدنش بتونم استقامت بیشتری پیدا کنم

منی که یه دخترم!دختری از جنس حریر!از تبار خورشید!به استقامت کوه!

هرچقدر هم محکم و قوی باشم بازم در برابر این همه ظلم سست میشم!ناتوان میشم!

دیگه نمیتونستم تحمل کنم!شکمم صدای قارو قورش بلند شده بود..از ترس لرزش تنم کاملا مشهود بود..فکرهای جن و همه چی یک دفعه به سرم هجوم آورده بودن و تنمو به رعشه انداخته بودن

سرمو روی زانوم گذاشتم و سعی کردم بخوابم تا از همه چی دور باشم!حتی برای مدت خیلی کوتاهی!خودشم غنیمته!!

* * *

با صدای گوش خراش در آهنی اتاقت با وحشت از خواب پریدم..سرمو بلند کردم

_بلندشو بیا بیرون..تنبیهت تموم شد

با تعجب رو بهش گفتم_اما گفته بودن چند روز

با لحن سردی جوابمو داد_کم حرف بزن بلندشو بیا بیرون..بیکار نیستما

بلند شدمو دنبالش رفتم..همه چی عجیبه! این دنیا همه چیش عجیبه

یکراست بردم سمت جایگاه ملاقات

چادرو روی سرم مرتب کردم و گام برمیداشتم تا شخص آشنایی رو پیدا کنم

romangram.com | @romangram_com