#دلتنگ_پارت_364


و از در خارج شدم..

توی ماشین زنگ زدم به یکی از نوچه های بابا

من_به بابام بگو ما فردا صبح حرکت میکنیم به طرف شیراز..بهش بگو سه تا بلیط آماده کنه اگر خودشم میاد چهارتا

_چشم

گوشیو قطع کردم..تاعصر در گیر کارای استفانامه از بیمارستان و گرفتن حقوق و واگذاری پرونده ها به دکترای دیگه و.... بودم

عصر خسته برگشتم خونه..بابا بلیط گرفته بود و گفت خودشم میاد

منتظر رو به رو شدن با خاطره بود اما من اونو توی دیدش قرار نمیدم..فکرمیکنه من عاشق اون دخترم میخواد فضولی کنه توی کارام

به خاطره زنگ زدم و گفتم که آماده بشه برای صبح ساعت 9

اونم گفت میخواد بره خداحافظی با مامانش و بهش گفتم تا نیم ساعت دیگه پایین منتظرشم تا ببرمش

با همون لباس های صبح،راه افتادم سمت هتل..پایین ایستادم و به گوشی خاطره تک زدم

پنج دقیقه ای گذشت که بالاخره رضایت داد و اومد پایین

وقتی سوار ماشین شد رو بهم گفت_سلام..ببخشید دیر کردم

سرتکون دادم و بدون انداختن نگاهی بهش راه افتادم..توی چراغ قرمز ایستادم

سرچرخوندم و بهش نگاهی انداختم..یه پلاستیک دستش بود

تیپش هم،یه شلوار کرم رنگ،با مانتوی تا زانوی مشکی و شال مشکی

اینارو من واسش گرفته بودم..لوازم آرایش هم نداشت واسه همین آرایشی روی صورتش نبود

چراغ سبز شد و راه افتادم سمت قبرستون

وقتی رسیدیم،خاطره سریع رفت سمت قبر مامانش..روی زانو نشست و سرشو گذاشت روی سنگ قبر و شروع کرد به گریه کردن..میون گریه هاش با مامانش صحبت میکرد که من اصلا نمیفهمیدم چی میگه!

خم شدم و فاتحه ای فرستادم..خاطره هنوز هم توی همون حالت بود

با بی حالی روی نیمکت اونجا نشستم و چشم هامو بستم..قبر مادر همیشه نزدیکم بود اما هیچوقت جرات نکردم برم و بهش سر بزنم..برم که چی بشه؟گریه کنم؟باهاش درد و دل کنم؟منی که تا حالا از دردم به هیچکس نگفتم!!اگر مامان من به فاتحه نیاز داره از همینجا میفرستم..اون و بابا مارو ترک کردن..ما سه تا نه محبت پدرو و نه مادرو حس کردیم

romangram.com | @romangram_com