#دلتنگ_پارت_365


دستامو مشت کردم تا از این فکرای لعنتی بیرون بیام!!زندگی من از بی محبتی و بی بندوباری توی چند تا چیز خلاصه شده!کار!خواب!الکل!سیگار!دعوا!خلوت!و گاهی اوقات هم خوش گذرونی با دخترا..همین..عشق واسم معنایی نداره اما این دختر معصوم رو به روم ضد کار های منه و برعکس منه..نسبت بهش کشش کمی دارم ولی نمیتونم اجازه بدم وارد زندگی من بشه

بهش نگاهی انداختم..همونطور که بی صدا اشک میریخت،با گلاب سنگ قبرو شستشو میداد..گل برگ های رزی بیرون آورد و روی قبر پاشید

با خشم رو بهش گفتم_اینارو از کجا آوردی؟

بدون اینکه نگاهم کنه گفت_عصری رفتم خریدم..با همون پولی که گذاشته بودی

خم شدو سنگ قبرو بوسید و بلند شد

راه افتاد وگفت_بریم

بلندشدم و پشت سرش راه افتادم..وقتی سوار ماشین شدیم،با حالت سر به زیری گفت_مرسی

بدون دادن جوابی به حرفش گفتم_بریم یه جا شام بخوریم

حدود ربع ساعت بعد جلوی یه رستوران معمولی نگه داشتم

پیاده شدیم و به سمت داخل حرکت کردیم

گارسونی اومد سمتمون و مارو به سمت میز دونفره ای راهنمایی کرد

وقتی نشستیم رو بهمون گفت_چی میل دارید؟

من_دو تا پیتزا

_مخصوص؟

من_مخصوص

رفت و سریع دوتا پیتزا به همراه دوتا بطری کوچیک نوشابه آورد

توی سکوت شام خورده شد..دوباره همون گارسون اومد و میزو تمیز کردو گفت_قهوه ام بیارم؟

من_دو تا بیار

خاطره سریع گفت_من چیزی نمیخورم مرسی

من_یکی بیار

romangram.com | @romangram_com