#دلتنگ_پارت_363


از لحن حرف زدنش بدم اومد..با اخم نگاه کوتاهی بهش انداختم و توی کاسه چند تا ملاقه سوپ ریختم و مشغول شدم

* * *

نگاهی به خودم انداختم..نباید در مقابل این دختر سست بشم..باید بفهمه شهاب منصوری کیه!

شلوار لی به همراه لباس آستین بلند مشکی و کفش و ساعت چرم قهوه ای پوشیدم و از خونه زدم بیرون

صبح چند بار به مسعود زنگ زدم اما جواب نداد..نگرانش بودم ولی خب میدونستم اتفاقی واسش نمیوفته

جلوی در ورودی هتل،ماشینو پارک کردم و وارد شدم

به اتاق که رسیدم تقه ای به در زدم

صدای خاطره به گوش رسید_کیه؟

من_باز کن

درو باز کرد.با دیدنم سرشو انداخت پایین و سلام کرد

وارد اتاق شدم..همونطور ایستاده رو بهش گفتم_امروز میرم کارارو میکنم فردا بر میگردیم شیراز..خانوادتو فرستادم رفتن شیراز..وقتی رسیدیم تو هم برمیگردی پیش خانوادت

خاطره_اما م..

میون حرفش پریدم و با اخم رو بهش غریدم_میخوای تا آخر عمرت توی هتل بمونی؟

حرفی نزد..

من_درو رو کسی باز نکن..زنگت میزنم میگم که وسالاتو جمع کنی..یه ساک هم واست خریدم

خاطره_ممنون بابت همه چی

من_برمیگردی پیش مامان بزرگت؟

خاطره_نمیدونم..اصلا نمیتونم پیششون بمونم..نمیتونم از این شهر خارج شم

من_همه یه روز عزیزشونو از دست میدن..اگر بخوای بشینی همش زانوی غم بغل کنی و ضعیف باشی زندگیت روی هواست..باید قوی باشی تا بتونی از وقتت استفاده کنی..مادرت هم خوش حال میشه

بعد از مکث کوتاهی گفتم_من دیگه میرم..فعلا

romangram.com | @romangram_com