#دلتنگ_پارت_302
رو بهش گفتم_سلام
بدون اینکه نگاهم کنه راه افتاد و زیر لب جواب سلاممو داد
خودشیفته..رومو کردم سمت پنجره و به بیرون خیره شدم..امیدوارم امشب رو زهرم نکنه و از اومدنم پشیمون نشم!
نیم ساعت بعد رسیدیم..به اطرافم دقیق شدم..جلوی در یه باغ بزرگ ایستاده بود..بیرون پر از ماشین های مدل بالا بود
با هم پیاده شدیم..نگاهی به تیپش انداختم..نفس توی سینم حبس شد..چقدر جذاب شده بود..بخاطر عشقی که نسبت به مردی داشتم که اون مرد از هرلحاظ صفت برترین رو لایق بود،خدا رو شکرکردم..حتی ذره ای به پولش فکر نمیکردم..برام پولش مهم نبود فقط خودش..مخصوصا با دیدن زیبایی هاش بیشتر دیوونش میشدم..واسم جالب بود چرا انقدر زیباییش قلبمو از جا میکند
کت و شلوار کرمی رنگی به همراه پیرهن مشکی و بدون کراوات که چند تا دکمشو باز گذاشته بود و کمی از بدن خوش فرمش نمایان بود.موهاشو هم بالا زده بود که به جذابیتش اضافه میکرد
بافاصله از هم راه افتادیم
بدون اهمیت بهش نزدیکش شدم و دستمو دور بازوش حلقه کردم..مهمونی بود و من باید نقش آشنایی رو بازی میکردم..حدس میزدم در کل شهاب هیچی به من نگفته بود فقط گفت مهمونیه..از کارم یه لحظه خجالت کشیدم اما نمیشد کاریش کرد..نگاهی به دستم انداخت و حرفی نزد
با هم وارد سالن شدیم..با ورود ما همه ی نگاه ها برگشت سمتمون..چند تا مرد اومدن سمتمون
_سلام آقای منصوری خیلی خوش اومدید
بقیه هم خوش آمد گفتن که این مرد پر جذبه و ابهت فقط در جوابشون گفت_مرسی
من هم سلام کردم..با دیدن من تعجب کردن اما حرفی نزدن
رفتیم سمت میزی که گفتن مخصوص شهاب آماده شده
شهاب نشست..نگاهی به خانم های مهمونی انداختم..همشون لباس های شیک و رسمی پوشیده بودن..پس تیپ من اشکال نداشت
مانتو و شالمو در آوردم به همراه کیفم و روی صندلی گذاشتم و خودم هم کنار شهاب نشستم
سرشو چرخوند و نگاهش روی من متوقف شد..از استرس من هم به چشم هاش خیره شده بودم
نگاهش اول توی صورتم چرخید و بعد همونطور نشسته به تیپم نگاهی انداخت..زیر نگاهش داشتم آب میشدم..دست هامو مشت کردم
با صدای شخصی هر دو نگاهمون رو از هم گرفتیم و به اون شخص چشم دوختیم..شهاب بلند شد و من هم به تبعیت از اون بلند شدم
چند مرد دیگه ای بودن..اون ها هم سلام و احوال پرسی کردن
یکیشون رو به شهاب گفت_اگر میشه دنبالمون بیاید تا با رئسای بیمارستان های دیگه آشناتون کنیم
romangram.com | @romangram_com