#دلتنگ_پارت_303


شهاب سری تکون داد..دستمو توی دست هاش گرفت و راه افتاد..صد در صد مشخص بود واسه اینکه دهن مردمو از وجود من ببنده..تند تند نفس عمیق میکشیدم از این همه هیجان..قش نکنم خیلیه

با هم راه افتادیم و رسیدیم به میز بزرگی که چند مرد با شخصیت به همراه همسرشون نشسته بودن..با دیدن ما بلند شدن

یکیشون اومد نزدیک و گفت_چه سعادت بزرگی..جناب آقای منصوری.حال شما

شهاب_سلام..ممنون

با هم دست دادن که اون مرد گفت_من توکل نژاد رئیس بیمارستان تهران هستم و ایشون هم همسرم مهناز هستن

شهاب_خوشبختم

و همسر اون مرد هم سلام کرد و من هم سلامی کردم

توکل نژاد به من اشاره کرد و گفت_معرفی نمیکنید؟

شهاب_خاطره نامزدم

برق 320 ولت بهم متصل شد..سعی کردم جلوی لرزشمو بگیرم

لبخندی زدو چیزی نگفت

یه مرد دیگه به همراه همسرش بلند شدن و اومدن سمتمون

_سلام..من هم معصومی هستم رئیس بیمارستان تبریز

شهاب_سلام خوشبختم

و باهم خیلی رسمی دست دادن

و من هم زیر لب سلامی گفتم که خودشو همسرش به گرمی جواب دادن

معصومی به مرد مسنی به همراه خانومش اشاره کرد و گفت_آقای وینسلت رئیس بیمارستان آمریکا

اوففف یعنی شهاب انقدر توی کارش خوبه و مهمه که از آمریکا و تهران و تبریز اومدن اینجا؟!

آقای وینسلت اومد سمتمون و همونطور که به شهاب دست میداد گفت

_hi mr mansoori..glad to meet you

romangram.com | @romangram_com