#دلتنگ_پارت_292
* * *
(از زبان خاطره)
روی تخت دراز کشیده بودم که صدای تقه ای به در به گوش رسید
با بی میلی گفتم_بله مامان؟سرم درد میکنه ولم کن توروخدا
_منم درو باز کن
با شنیدن این صدا چشم هام به اندازه ی بشقاب گشاد شدن..ضربان قلبم شدت گرفت..هول شده بودم نمیدونستم باید چکارکنم
با اینکه ی نقشه ها اونطور که فکرمیکردیم شد اما فکرشو نمیکردم شهاب بیاد
سریع بلند شدم..اولین کاری که کردم رفتم جلوی آینه و سرو وضعمو مرتب کردم..یه نگاه کوتاهی به خودم انداختم
لباس آستین کوتاه نارنجی رنگی با شلوار راحتی سفید با گل های زرد پام بود..موهام هم باز بود..چقدر افتضاح..کاریش هم نمیشد کرد
سریع رفتم سمت در و بعد از کشیدن نفس عمیقی درو بازکردم و از جلوی درکنار رفتم..سرم پایین بود و جرات اینو نداشتم که به چشم هاش نگاه کنم
بدون حرف و حتی نیم نگاهی به من وارد اتاق شد و وسط اتاق ایستاد
سنگینی نگاهش رو حس میکردم
صداش به گوش رسید_درو ببند
درو آروم بستم..به خودم جرات دادم که مقصر اونه چرا من خجالت میکشم
همونطور که از استرس دست هامو مشت کرده بودم آروم سرمو بلندکردم و به چشم هایی خیره شدم که هرلحظه با نگاه کردن به آبی خروشانش دلم رو بیقرار میکرد
قلبم به شدت توی جاش میکوبید
یه قدم بهم نزدیک شد و با صدایی که سعی در آروم نگه داشتنش داشت گفت_داری بچه بازی در میاری؟
جواب ندادم که گفت_مگه دروغ گفتم که بهت برخورد؟به مرد غریبه زل زدی اونوقت توقع داری بهت چی بگم؟
نفسم قطع شد..از عصبانیتش نسبت به برخورد من با پدر سومیتا
جواب دادم_چکار به تو داره؟
romangram.com | @romangram_com