#دلتنگ_پارت_291


با اخم گفتم_شما؟

_سلام..من بهارم

من_چیزی شده؟

_راستش خاطره دیشب بهم گفت بخاطر سردردهاش میاد پیش شما چون فکرمیکرد مشکل جدیه اما دیگه هرچی زنگش زدم جواب نداد و رفتم خونشون خودشو توی اتاق حبس کرده بود و نه جواب منو نه جواب مامانشو میداد.همه نگرانیم خواستم بپرسم بعد از دیدار باشما جای خاصی رفت یا اتفاقی افتاد که اینطور شده؟یا نکنه مشکلی داره از لحاظ بیماری؟!

ناخواسته یه جورایی خیالم راحت شد که دزدیده نشده

رو بهش توپیدم_چه ربطی داره؟نه اومد پیش من هیچیش هم نبود و رفت

با لکنت گفت_ب..باش مرسی ببخشید مزاحم شدم

وگوشیو قطع کرد..یعنی بخاطر دوتا حرف من باید اینجور کنه؟ الحق که بچست

با گام های بلند از خونه خارج شدم و با ماشین حرکت کردم سمت خونشون

باید بهش بفهمونم که همه چی بچه بازی نیست

وقتی رسیدم،ماشینو پارک کردم و زنگ درو فشردم

مادرش درو باز کرد خیلی رسمی سلام کرد و جوابشو دادم

_اتفاقی افتاده؟

من_نه راستش شادی گفت حال دخترتون خوب نیست خواستم بهش سربزنم

با لبخند گفت_خوب کردید..دستتون درد نکنه.بفرمایید داخل

کفش هامو درآوردم و وارد شدم..خونه ی نسبتا کوچیکی داشتن اما ساده و سرشار از گرما و صمیمیت

_بشینید تا چایی بیارم واستون

من_نه عجله دارم یه سر بهش میزنم میرم

حرفی نزدو در اتاقو بهم نشون داد و خودش رفت

چند تقه به در زدم...

romangram.com | @romangram_com