#دلتنگ_پارت_290


نفس عمیقی کشیدم و حرفی نزدم

به تاریکی شب خیره شدم و سعی کردم ذهنمو آزاد بزارم

بعد از ربع ساعت برگشتیم خونه..وقتی برگشتم خونه مامان هیچی بهم نگفت..وارد اتاق شدم

صبح روز بعد به بهونه ی سردرد مدرسه نرفتم و مامان هم نگران سردرد های من ممانعتی نکرد

* * *

(از زبان شهاب)

ساعت 2 بود که از بیمارستان برگشتم خونه..بخاطر دیشب هنوز هم اعصابم از دست اون احمق خورد بود..دختره داشت رسما آبروی منو میبرد..چه معنی داره که به یه مرد زل میزنه؟

به خودم توپیدم_به توچه ربطی داره بابا..

جلوی در بوقی زدم و بعد از اینکه کسری اومد بیرون،از ماشین پیاده شدم و بدون حرفی وارد خونه شدم..فهمید که داخل بردن ماشین برعهده ی خودشه

وقتی رفتم داخل شادی وقتی توی سالن بود

چهرش ناراحت به نظر میرسید..سلام کوتاهی کردو گوشیشو در آورد روی گوشش گذاشت انگار داشت با یه نفر تماس میگرفت

همونطور که زیر نظر داشتمش گفتم_چیزی شده؟

شادی_وای داداش دلم شور میزنه

یه تای ابرومو بالا دادم و گفتم_واسه چی؟

شادی_امروز خاطره مدرسه نیومد و همه نگرانش بودن توی مدرسه.گوشیش رو هم جواب نمیده..میترسم یه اتفاقی واسش افتاده باشه..بهار میگفت که دیشب رفته بیرون و از همون موقع دیگه خبری ازش نداره

اخم هام توی هم جمع شد..دیشب بعد از دعوا با من ول کردو رفت..مخصوصا اون موقع شب..شاید اتفاقی افتاده واسش یا حتی دزدیده باشنش

همونطور که میرفتم سمت اتاق گفتم_پیداش میشه نترس

وارد اتاق که شدم،سریع گوشیمو در آوردم..دوتا میسکال از شماره ی ناشناس داشتم

اولش فکرکردم شاید کسیه که خاطره تو دامش افتاده

بنابراین زنگش زدم..بعد از چند تا بوق صدای دختری توی گوشم پیچید

romangram.com | @romangram_com