#دلتنگ_پارت_286


دلم ضعف رفت واسه اینکه یه بچه ی کوچیک داشت واسم دلسوزی میکرد

دستمو گرفت و گذاشت توی دست باباش..انگار برق 300 ولتی بهم وصل کردن

دستمو سریع کشیدم و به پدرش چشم دوختم..پدرش از زیبایی میدرخشید..مردی قد بلند و چهار شونه.پوست برنز و چشم های خمار مشکی و ابروهای پرپشت مشکی..لباس سفیدی به اضافه ی شلوار کرم رنگی پوشیده بود که تضاد زیبایی رو ایجاد کرده بود

نمیدونم چرا با وجود شهاب به زیبایی این مرد خیره شده بودم!با یاد آوری شهاب سریع چشم ازش گرفتم و سرمو زیر انداختم

دخترکوچولو_اسمت چیه؟

با لبخندی ملیح گفتم_خاطره.توچی؟

_منم سومیتا هستم

دستمو دراز کردم و گفتم_خوشبختم

با ذوق زدگی دستشو توی دستم گذاشت و خندید

سرمو بلند کردم و رو به پدرش گفتم_کوچولوتون خیلی شیرینه.داغشو نبینید

لبخند مردونه ای زدو گفت_مرسی..سومیتا دوست کم داره یعنی با دوستاش زیاد دعواش میکنه واسه همین باکسی زیاد دوست نمیشه

سرتکون دادم و گفتم_اینطور به نظر نمیاد

با لبخند وخیره توی چشم هام زمزمه کرد_وقتی از کسی زیاد خوشش بیاد خیلی مهربون برخورد میکنه

ازاین حرفش خجالت کشیدم و فکرکنم گونه هام گل انداختن

سرمو انداختم پایین و دستمو به حالت نوازش روی موهای سومیتا که حالا داشت به عروسک ها دقت میکرد تا انتخاب کنه،کشیدم

با صدای شهاب سرمو بلند کردم

شهاب_خاطره؟

نگاهش کردم..چهرش عصبی بود

من_ب..بله؟

سومیتا هم برگشت و با دیدن شهاب و چهرش روبهم گفت_این دوستته؟

romangram.com | @romangram_com