#دلتنگ_پارت_287
لبمو به دندون گرفتم..شهاب هم فهمید من به این گفتم این دوستمه..هرچند بی قصد بود اما صد در صد شهاب اینطور فکر نمیکنه
با لبخند مصلحتی رو بهش گفتم_آره ایشون دوست من هستن
شهاب پشت چشمی نازک کرد و به پدر سومیتا خیره شدو همونطور که نگاهش به اون بود به من گفت_کارمون تموم شد..زود باش بریم
برگشتم و رو به سومیتا گفتم_خیلی خوشحال شدم از دیدنت خانم کوچولو
ابراز احساست زیاد و رو به پدرش گفتم_از دیدار شما هم خوشحال شدم..خدانگهدارتون
و سریع راه افتادم سمت در ورودی پاساژ و شهاب و مسعود هم پشت سر من اومدن
وقتی رسیدم به ماشین ایستادم و منتظر رسیدنشون شدم..چشم به داخل پاساژ دوختم..سومیتا و پدرش نبودند حتما وارد مغازه ی عروسک فروشی شدند
شهاب و مسعود رسیدند.شهاب بدون توجه به مسعود با خشم رو بهم گفت_تو نمیگی من اینجا آبرو دارم؟نشستی به مردم زل میزنی و باهاشون گرم میگیری؟اونوقت از خدا خواسته در میای میگی دوست منی؟هان؟
با چشم های گرد شده بهش خیره شدم!این رسما داشت توهین میکرد.من از خداخواسته هستم؟واقعا تحت فشار زیادی بودم از اینکه منو جلوی مسعود خورد کرد
دیگه نتونستم احانت هاشو تحمل کنم.بدون اهمیت به وجود مسعود،من هم با خشم رو بهش گفتم_من از خداخواسته هستم؟میرفتم بهش میگفتم دکترم منو آورده اینجا؟یا میگفتم دوست پسرمی؟تو شعورت نمیرسه.همه چیزو میخوای از دید منفی نگاه کنی.من به مردم زل نزدم اگر میدید داشتم با دخترش صحبت میکردم.در ضمن،بخاطر توهینت باید بگم که کافر همه را به کیش خود پندارد
خودش خوب میفهمید منظورم چیه!هر روز با یه دختره اون وقت به من توهین میکنه.
نگاه آرومی بهش انداختم که از سر خشم بود و همچنین نگاه آرومی به مسعود انداختم چون درست نبود جلوی اون اینطور برخورد کنم اما راهی دیگه پیش روم نبود
قبل از اینکه بغضم بترکه و اشک هام روان بشن با سرعت زیاد شروع کردم به دویدن.نمیدونستم کجا دارم میرم اما فقط میخواستم از پیش اون خودخواه برم.
صدای داد و فریاد شهاب که میگفت(کدوم گوری داری میری؟) به گوش میرسید اما من نسبت بهش توجهی نشون ندادم و به راهم ادامه دادم
تمام موانع از بین رفتن و اشک هام سرازیر شدن.پسره ی احمق من دارم بهش احترام میزارم و بخاطر علاقم نسبت بهش سعی دارم خودمو جلوش خوب جلوه بدم اما اون سنگ پست حتی پشیزی هم واسش ارزش ندارم!!
صدای زنگ گوشیم بلند شد..یه لحظه دلم شاد شد از اینکه اون میتونست شهاب باشه اما با دیدن اسم بهار آه از نهادم افتاد.سعی کردم نشون ندم که دارم گریه میکنم
من_بله بهار؟
بهار_کدوم گوری هستی تو؟
یادم به داد و فریاد شهاب که میگفت کدوم گوری داری میری افتاد و ناخواسته گریم دوباره شروع شد.
نالیدم_بهااااار
romangram.com | @romangram_com