#دلتنگ_پارت_285
مسعود که نشسته بود با اومدن ما بلند شد از سرجاش..با دیدن من متعجب شد
زیر لب سلامی کردم
شهاب_خب چکارا کردین؟
شروع کردن به صحبت در مورد بلیط و....
از مغازه خارج شدم و رفتم سمت مغازه ی عروسک فروشی..عروسک هاش خیلی خوشگل بودن..همه چی داخلش صورتی بود..حتی دیواراش
با چهره ی بشاش به عروسک ها زل زده بودم و غرق حس کودکیم بودم
چقدر دلم میخواست یکی از این هارو داشته باشم..توی بچگیم عروسک زیادی نداشتم واسه همین همیشه عاشق رنگ صورتی و همچنین عروسک بودم
با صدای دختر کوچولویی سرمو برگردوندم
دختر تپل و ریزه میزه ای با موهای مشکی که به صورت شلخته دورش رها بود و چشم هاش درشت آبی بودن
دستش توی دست پدرش بود
رو به پدرش گفت_بابایی من اَمَشو میخوام(بابایی من همشو میخوام)
پدرش خیلی کوتاه خندید و گفت_بابا جونم نمیشه که..یکیشو انتخاب کن
دختر کوچولو ملتمسانه نگاهش پدرش کردو گفت_خب باشه بزار فکر تُنَم(خب باشه بزار فکرکنم)
سر چرخوند که نگاهش به من افتاد..با لبخند رو بهم گفت_تو هم نی نی دالی؟(توهم نی نی داری؟)
با لبخند گفتم_نه من همینطور اومدم اینارو ببینم
چشم هاش خوشگلشو گرد کردو با حالتی متعجب گفت_توهم با باباییت اومدی؟
من_نه من بابا ندارم..با....
چی میگفتم؟باکی اومدم؟سعی کردم چیزی بگم که نه بد باشه نه اغراق آمیز
_من با دوستم اومدم
دستمو گرفتو گفت_خب بیا اینم بابایی تو میشه
romangram.com | @romangram_com