#دلتنگ_پارت_281


من_من بیمارشونم

سرتکون داد که راه افتادم

سوار آسانسور که نزدیک بود شدم اما قبل ازاینکه در بسته شه زن رو بهم گفت_اوشون...

و در بسته شد..کنجکاو شدم که چی میخواست بگه اما دیگه دیر شده بود

وقتی رسیدم یکراست رفتم سمت اتاقش..چند تقه به در زدم و درو باز کردم

با دیدن صحنه ی پیش روم یکه خوردم..باورم نمیشد..با اینکه صحنه ی بدی نبود اما میشد حدس زد چه خبره

شهاب کنار پنجره ایستاده بود و دختری با سرو وضع بدی،که بنظر نمیومد بیمار باشه پشتش ایستاده بود و دست روی شانه ی شهاب گذاشته بود

با ورود من هردو برگشتن سمتم

شهاب اخمی کردو با تکون آرومی دست دختر رو از شانش جدا کرد

من_ب...بخشید ن..نمیدونستم...

شهاب پرید میون حرفم و گفت_امروز که وقت نداشتید

سرمو انداختم زیر..ناراحت شدم..مینا جدا این هم اضافه شد..خدا میدونه چند تای دیگه هم باشه..شهاب اصلا بهش نمیخورد بخواد اهل خیانت باشه

زیرلب گفتم_چند مدته که...

این دفعه دختره بود که پرید میون حرفم_خب هرچی..حالا میبینی که سرش شلوغه برو یه روز دیگه بیا

با دلخوری نگاه شهاب کردم که با اخم رو به دختره گفت_آنا میبینی که بیمار دارم..برو بیرون

دختره یکه خورد از اینکه جلوی من این حرف بهش زده شد

با لبخند رو به شهاب گفت_باشه عزیزم..فردا میبینمت

و رفت سمت در..شهاب بدون توجهی به من با خشم رو بهش غرید_ یادت نره چی بهت گفتم..گردنتو خورد میکنم

و دختره که فهمیدم اسمش آناست رفت بیرون..گردنشو خورد میکنه؟واسه چی؟یعنی اون کاری کرده و این روش غیرتی شده؟

نفس عمیقی کشیدم تا یه وقت گریم نگیره

romangram.com | @romangram_com