#دلتنگ_پارت_280


شادی_اگر دلت پیشش گیر کرده زود دست به کارشو..مینا عکس العملش سریعه و ممکنه سریع شهابو توی دامش بندازه..پس سریع چون برگردن شیراز دیگه تو نمیتونی بیای

سرمو انداختم پایین و گفتم_خب چکارکنم؟کار سختیه مخصوصا با اون اخلاقش

به حالت متفکر شروع کرد به فکر کردن و بعد از چند دقیقه گفت_تو سعی کن زیاد جلوی چشمش باشی..مثلا عصر برو بیمارستان پیشش.بهش بگو که این روزا یکم سرت درد میگیره و این چیزا..

حرفی نزدم..واقعا کار سختی بود..خیلی هم سخت بود..شهاب پسری بود مغرور و سرد و خشک..رام کردنش کار سختی نیست

حتی معنی اسمش هم مثل شخصیتش هست..انگار از روی همین اسم شخصیتش شکل گرفته..شهاب..درخشش آتش،به زبانه کشیده شدن آتش..جالب بود

خلاصه عصرشدو تصمیم گرفتم که طبق نظر شادی بیمارستان برم

رفتم پیش مامان که روی مبل دراز کشیده بود و داشت فیلم میدید و گفتم_مامانم حوصلم سر رفته..یکم برم پیش بهار؟

مامان_بشین فیلم ببین

من_مامان!!!

مامان_باش برو..ولی زود برگردا این روزا زیادی بیرونی..یک ماه دیگه کنکور داری و هنوز آماده نیستی

من_چشم

و رفتم توی اتاق..چی بپوشم؟باید یه چیز درست بپوشم

شلوار مشکی رنگی به همرا کت کرم رنگم که واسه عید خریدمش به همراه شال مشکی..موهامو ساده بالا زدم و آرایشم هم فقط رژ لب کرمی رنگی بود

کیفمو برداشتم و بعداز خداحافظی از مامان راه افتادم سمت بیمارستان

قبلش به شادی زنگ زدمو گفتم که دارم میرم

وقتی رسیدم با استرس رفتم سمت پذیرش

من_سلام

مسئول پذیرش که زنی حدود 35 بود رو بهم گفت_سلام.بفرمایید

من_با دکتر منصوری کار داشتم؟هستند؟

کامپیوترو چک کردو گفت_بله هستن..شما؟

romangram.com | @romangram_com