#دلتنگ_پارت_279


مسعود_میگفت باید امشب به افتخار من یه آواز بخونی و منو به همه معرفی کنی

پوزخند صدا داری زدم وگفتم_بیخیال..خداروشکر خلاص شدیم دیگه

مسعود سرشو به پشتی صندلی تکیه داد و گفت_تا چند روز دیگه برمیگردم شیراز..دارم اینجا عذاب میکشم

اخم کردم_چرا عذاب میکشی؟

پوزخندی زدو گفت_صبح تا شب بیکارم..همش باید توی خودم باشم واسم سخته

سرتکون دادم و گفتم_اگر فکرمیکنی بهترمیشی برگرد..هروقت عزم کردی بگو تا واست بلیط جور کنم

دستشو روی دست راستم که روی دنده بود،گذاشت و گفت_بهت خیلی مدیونم ولی نمیخوام اصلا..بزار پشتم به چیزی گرم نباشه تا بتونم روی پای خودم وایسم

لبخند کمرنگی روی لبم نشست اما حرفی نزدم

* * *

(از زبان خاطره)

توی مدرسه بودیم و شادی داشت در مورد شب گذشتش که توش شهاب هم نقش داشت صحبت میکرد و من با اشتیاق زیاد گوش میکردم

وقتی بحث تموم شد رو بهم گفت_خاطره یه لحظه میای کارت دارم

سرتکون دادم و بلند شدیم و از بچها کمی دورتر ایستادیم

من_چیزی شده؟

چشم هاشو با حالت شیطنت نازک کرد و گفت_جدیدا خیلی نسبت به داداشم دقیق میشی..عوض شدی..چه خبره هان؟

دستو پامو گم کردم..قلبم یه لحظه از ترس لرزید..یعنی انقدر ضایعم؟

من_م..من؟نه بابا

خندید و گفت_برو بابا خودتی..مسعود داره برمیگرده شیراز..شهاب هم تصمیم داره یه مدت بعد برگرده

باچشم های گرد شده رو بهش گفتم_واقعا؟؟

سرشو تکون داد..داشت میرفت.اگر میرفت بد میشد.نمیدونم چرا اما یه لحظه از فکر رفتنش،ته دلم واسش تنگ شد

romangram.com | @romangram_com