#دلتنگ_پارت_282
شهاب رفت پشت میزش نشست و گفت_چی شده؟
از ناراحتی حتی یادم رفت میخواستم چی بگم!
با دستپاچگی گفتم_اَ...اگر...که....اگر که
زبونم نمیچرخید توی دهنم..ذهنم آشفته و درگیر بود
نمیتونستم حرفی بزنم فقط تنها کاری که تونستم کنم که این بود که زیر لب گفتم_ببخشید اگر میدونستم سرتون شلوغه نمیومدم.یه وقت دیگه تشریف میارم.موضوع جدی نیست زیاد
کمی صداشو بالا برد و گفت_تا اینجا اومدی میخوای ول کنی بری؟خب بگو چته دیگه
آروم به میزش کمی نزدیک شدم
همش درگیر بودم..اون دختر کی بود؟جدا از اینکه کارم سخت شده بود،واقعا امیدی بود؟
شهاب_خب
با لکنت گفتم_ر..راستش چند وقت هست که سرم زیاد درد میگیره..سرگیجم زیاد ش..شده..حس بدتری نسبت به قبل داشتم..خواستم بدونم مشکل جدیه یا نه؟!
اوه چقدر دروغ گفتم..خدایا توبه
شهاب یه تای ابروشو بالا دادو گفت_جدی؟چطور ممکنه؟خوب بنظر میومدی که
با لکنت گفتم_ن..نمیدونم
یه لحظه پشیمون شدم از دروغم..بیچاره شکه شد
بلند شد و اومد کنارم نشست..قلبم به شدت توی سینم خودشو به درو دیوار میکوبید
با چهره ای که توی حالت عادی هم اخمی به رنگ داشت،همونطور که نگاهش به پیشانیم بود گفت_بزار تبتو چک کنم
یکی از دستهاشو خیلی ملیح گذاشت روی پیشونم..موهای تنم سیخ شدن..گرمای دستش التهای درونمو بیشتر کرد..ناخواسته کمی سرمو عقب بردم که بی اهمیت دستشو جدا کرد و بلند شد و رفت روی صندلیش نشست
داشت چیزیو از توی کشو درمیاورد
شهاب_باید فشار خونتو چک کنم
بلند شدم و رفتم روی صندلی کنارش نشستم..از ترس داشتم سکته میکردم..یه وقت بفهمه چیزیم نیست بیچاره میشم
romangram.com | @romangram_com