#دلتنگ_پارت_262


چند ساعتی گذشت که بلند شدم برم خونه..مانتومو پوشیدم و با بهار از اتاق خارج شدم..خجالت زده بودم از روبه رو شدن با ایلیا..کل اندام منو دیده بود از این بدتر چی میتونست باشه؟

وارد سالن شدیم..ایلیا روی مبل نشسته بود و داشت تخمک میشکست..چون کسی خونه نبود اومده بود پیش بهادر از شانش گند من

با دیدن ما بلند شد..سرمو انداختم پایین..روم نمیشد باهاش چشم تو چشم شم

ایلیا_دارید میرید؟

بهار_به تو چه..

ایلیا_میخوای برسونم دوستتو بهار؟

بهار_نه خودش میره

اونم چیزی نگفت و روی مبل نشست

زیر لب خداحافظی گفتم و رفتم بیرون

بهار خندیدو گفت_میدونستی وقتی خجالت میکشی زشت میشی؟

من_گمشو

باهاش خداحافظی کردمو راه افتادم..توی حال و هوای خودم بودم که با حضور کسی کنارم وحشت زده از حرکت ایستادم و برگشتم سمتش.ایلیا بود

لبخندی زدو گفت_اوه ببخشید نمیخواستم بترسی

بدون حرفی به راه دادنم ادامه دادم اون هم کنارم شروع کرد به راه رفتن

ایلیا_اون لحظه که وارد شدم اصلا فکرشو نمیکردم که شما لباستون نامناسب باشه..بازم عذرمیخوام

دستمو مشت کردم..گفت نامناسب!داشت بیشتر تشویقم میکرد برای پشیمونی از حماقتم هر چند دست من نبود

زیر لب گفت_میدونستی خیلی خوش اندامی

ایستادم از حرکت..اون هم به تبعیت از من ایستاد..باخشم رو بهش گفتم_حرف دهنتو بفهم

ایلیا_ببخشید قصدی نداشتم رو منظور هم نب..

داد زدم_بسه دیگه..اصلا به چه حقی داری کنار من راه میای؟برو

romangram.com | @romangram_com