#دلتنگ_پارت_263


و شروع کردم به دویدن..از پشت صدام زد ولی من از دویدن درنگ نکردم

متوجه ماشین آشنایی کنارم شدم..فراری مشکی

این ماشین جدا از مدل بالا بودنش که توی چشم بود هیچ با دیدن پلاکش ضربان قلبم بالا رفت..مطمئن بودم ماشین شهابه

ایستادم..در ماشین باز شدو شهاب پیاده شد..درست گفتم خودش بود.نگاهی به پشت سرم انداختم.ایلیا ایستاده بود و داشت با تعجب مارو نگاه میکرد.بزار ببینه کسی هست که از خودش سرتره.پسره ی هیز پررو

شهاب رد نگاهمو دنبال کرد و به ایلیا نگاهی انداخت

بدون سلامی به سردی گفت_دوست پسرته؟

من_ن..نه اصلا

یه دستشو کرد توی جیب شلوارش و گفت_راستش اومدم یه چیز مهمی رو بهت بگم..رفتم دم در خونتون نبودی مادرت گفت اینجایی

من_چیزی شده؟

شهاب_برادر سینا زنگم زد..تمام این مدت منتظر حمله و هجوم از طرفشون بودم بخاطر مرگ سینا.این چند وقت که نبودن مطمئن شدم که آرامش قبل از طوفانه

آب دهنش رو قورت داد وادامه داد_اما برخلاف تصورم زنگ زدو گفت که از همه چی مطلع هست و میخواد که واسه مراسم دوباره ی سینا ماهم باشیم

باتعجب گفتم_ما؟

اون یکی دست آزادشو روی موهاش کشید و گفت_مجبوریم بخاطر این دِینی که بهشون داریم..راستش اونم فکر میکنه که تو...چیزی..یعنی سوگولی منی..گفت که با هم بریم

چقدر سخت بود واسش چیزی که واقعیت نداره رو به زیون بیاره و چقدر سوزناک بود واسه من

سرمو تکون دادم و گفتم_میفهمم

شهاب_به مادرت گفتم که برای چکاب و رفتن پیش بهترین دکتر ایران باید با من بیای مشهد واسه یه هفته

با تعجب گفتم_مشهد؟یک هفته؟

با غرور گفت_فکر نمیکنم تا این حد جای تعجب داشته باشه..آره اصلیتشون مشهدیه..یکی از روستاهای مشهد

سری تکون دادم..خوبیش این بود که قراره یک هفته باشهاب باشم و بدیش هم اینکه قراره با اونا رو به رو شم..نکنه اتفاقی بیوفته یا نقشه باشه؟!

حرفمو با ترس به زبون آوردم_نکنه نقشه کشیده باشن واسه تلافی خون سینا

romangram.com | @romangram_com