#دلتنگ_پارت_193
(از زبان خاطره)
سینا رو به روم قرار گرفت..با چشم های خمار رو بهم گفت_چشمات شبیه نازنینه
چشم هاشو بستو نفس عمیقی کشید..سپس چشم هاشو بازکرد و رو بهم گفت_نازنینو خیلی وقته نبوییدمش..ولی خوبه تو اینجایی
با گریه سرمو به علامت "نه" تکون دادم
سینا_فقط چند لحظه..بزار حس کنم نازنین اینجاست
دهن بسته گریه میکردم و سعی داشتم صدامو بالا ببرم تا بفهمه دارم التماس میکنم اما بی فایده بود
اومد نزدیک و نزدیک تر..دست کشید رو گونم..مور مورم شد..سرمو به جهت مخالف چرخوندم
چونمو محکم توی دستش گرفت و زیرلب غرید_ببین دهنتو باز میکنم..جیغ زدی دندوناتو خورد میکنم..فهمیدی؟
سرمو تکون دادم..خدایا خودت کمک کن..این چه شانسیه که من دارم!
باید گیر یه آدم روانی بیوفتم؟
توی یه حرکت چسبو از دهنم کند..نزدیک شد..
نمیتونستم کاری کنم..بی صدا زار میزدم
صورتشو به گونم چسبوند و بو میکشید
نالیدم_توروخدا ولم کن
ولی اهمیت نداد..سرش رو پایین تر برد
با مشت به سینش کوبوندم ولی بی اهمیت دوباره کارشو تکرار میکرد
همون موقع در به شدت باز شد و در پی اون صدای فریاد و عربده کسی به گوش رسید
_بی شرف بی پدر داری چه غلطی میکنی؟هااااان؟
اون شخص کسی نبود جز.....شهاب
شهاب؟!باورم نمیشد..اومد..خدایا شکرت..اگر شهاب نمیومد این آشغال یه بلایی سرم میاورد
romangram.com | @romangram_com